1) بعضی اسمها تکلیفشان معلوم نیست. مثل همین قیصر. آدم را یاد خیلی چیزها میاندازد به غیر از یک شاعر نازنین. عمران صلاحی دلش میخواست ملت او را به اسم کوچکش صدا بزنند. قیصر معتقد بود که اول اسم کوچکش، حرف آخر عشق است. واگر با او میزیستی، میدانستی که سخني بر گزافه نیست. عشق سرنوشت او بود. و ایکاش همه قیصرهای عالم، جنسشان از جنس قیصر امین پور بود. آمیزهای از عشق و ظرافت.
2) خیلی با خودم کلنجار رفتم که در باب آشنایی خود با قیصر چنان داد سخنی بدهم که خوانندگان هم حظ کنند. چه برسد به نفس اماره خودم _ بقول یوسفعلی میرشکاک. اما آخرش دلم راضی نشد که در باب مرگ قیصر مرثیهای کارسازی کنم که اصل حرفش، مدح خودم باشد. فلذا، نتیجه اش همینی شد که ملاحظه میکنید. بقول شخص شخیص ابن محمود:
برای مرثیه گفتن چقدر شاعر هست
طریق وقت شناسان دلم نمیخواهد.
3) اگر عاشق نمیبود، میبایست در صداقت آن نگاه زیباپرستش شک کرد. دوران نشست و خاست من و قیصر (منیّت را میبینید؟)، مربوط به ایامی بود که قیصر همه چیز را «زیبا» میدید. و لبخند را در تلفظ نامش ضروری میدانست. و البته آن روزها دم به دم شمارههای اشتباه را میگرفت و کاریش هم نمیشد کرد. بقول شمس تبریزی: «این کار دل است، کار پیشانی نیست». چقدر لذت بخش بود شنیدن شعر «ناگهان چقدر زود دیر میشود» از آن لبان مبارک و کجا میدانستم که این شعر ضرب المثل عاشقان بیقرار میشود و کار حتی به بیلبردهای تبلیغاتی و کانون فرهنگی فلان و لوازم خانگی بهمان هم میکشد. تصورش را بکن.
4) سال 1364 بود گمانم یا 1365 که مرحوم نصرالله مردانی برای شعرخوانی آمده بود توی همین دیار کریمان. مرحوم صفای لاهوتی هم بود (چقدر مرزحوم!). آن موقع، نصرالله مردانی بواسطه غزلهایش گل کرده بود و پای ثابت همه کنگره های و شبهای شعر بود. اعضای شورای شعر اما چندان میانهای با او نداشتند. مرحوم لاهوتی، غزل «من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام» را جوری با تمسخر میخواند که گمان میکردی شاعر بزرگترین ذنب لایغفر عالم امکان را مرتکب شده است. تصورش را بکن! آن موقع قیصر امین پور نقد مفصلی بر مجموعه شعر «قیام نور» مردانی نوشته بود در گاهنامه سوره و حسابی او را مشت و مال داده بود. ما نوجوانی کردیم و از مردانی پرسیدیم: نقد قیصر را خوانده اید؟ آن مرحوم خوشش نیامد و فرمود: اینها شاگرد دکتر شفیعی کدکنی هستند و این حرفها را او یاد اینها داده است! فهمیدیم که یکی از اتهامات قیصر، شاگرد دکتر شفیعی کدکنی بودن است. متأسفانه قیصر تا آخر عمر بدین عیب گرفتار بود و شاهدش هم زار زدنهای استاد در مرگ اوست. خدا را شکر شفیعی کدکنی، ازین دست شاگردان دیگر ندارد و گرنه معلوم نبود بر سر شعر و نقد چه میآمد!
5) هرچه به ذهنم فشار ميآورم يادم نميآيد كه اولين بار قيصر را كي و كجا و در چه حالتي ديدم. ايستاده بود؟ نشسته بود؟ به ديوار تكيه داده بود؟ شلوار خاكي داشت؟ ريشش را طبق معمول خط منظمي انداخته بود؟ خلاصه، يادم نميآيد. امان ازين حافظه!
6) آخرش هم نفهمیدم که چرا قیصر در خوابگاه دانشگاه تهران با دانشجویان خارجی هم اتاق بود. مدتی هم اتاقی مارک اسموژنسکی لهستانی بود. از قرار معلوم مارک به دین مبین مشرف شده بود، اما اسمش هنوز مارک بود. مارک در دانشگاه تهران ادبیات فارسی میخواند و پایان نامه دکترایش با دکتر شفیعی کدکنی بود در تصحیح سیر العباد سنایی. یکبار صحبت اسموژنسکی نو مسلمان شد. هرچه کردم، چیزی بروز نداد. فهمیدم نمیخواهد چیزی بگوید. بگذریم. سال 72 قیصر تنها توی یک اتاق زیر پله، در خوابگاه دانشجویان خارجی زندگی میکرد و داشت روی پایان نامه فوق لیسانسش کار میکرد. اگر اشتباه نکنم، موضوع پایان نامه اش صور خیال در دیوان ازرقی هروی بود. با این همه، شور و شوریدگی اش فرسنگها با دنیای ازرقی مدیحه پرداز فاصله داشت. از آن همه شعر مطنطن مدحی، تنها این مصراع ازرقی در ذهنم مانده که قیصر زیرش خط کشیده بود: سرد است و مسافتی است تا فصل بهار.
7) دیدارهای شبانه، هفتهای دو سه شب، به شعرخوانی و نقد و نظر میگذشت و ازین نشست و برخاستها، ظرافتهایی را آموختم که در هیچ کتاب نقدی هنوز نوشته نشده است. و شنیدن شعرهای عاشقانهای که جنوب درد را به شمال عاطفه پیوند میداد: هزار نام خدا زیباست. یکبار، با چند تن از دوستان عزم دیدن قیصر کردیم. در اتاقش بسته بود. این بیت را پشت درش نوشتیم و رفتیم:
سحر آمدم به کویت، پی حال رفته بودی
به گمانم ای جنوبی به شمال رفته بودی!
8) برای درس دکتر مهدی محقق، قرار بود رساله ای کهن را تصحیح کند. میدانست که در کار نبش قبر نسخههای قدیمی هستم. رساله نزهة العشاق عثمان بن حاج بله را پیشنهاد دادم. عشق نامهای بود از آثار اوایل قرن هشتم هجری. با اینکه با تصحیح نسخههای خطی میانهای نداشت، از کار روی این رساله بدش نیامد. بهرحال، عشق نامهای بود که با طبعیت عاشقانه او سازگار بود. مثل سوانح العشاق احمد غزالی، به نوعی، دستور زبان عشق بود. و البته به پایه شاهکار غزالی نمیرسید. نفهمیدم آن رساله را و مقدمه زیبایش را چکار کرد. کاش همه قیصرهای قدر قدرت عالم را میفرمودند که از روی رسالات عشق، صد بار جریمه بنویسند. بلکه دنیا قدری زیباتر و قابل تحمل تر شود.
9) اتاق قیصر در دفتر سروش نوجوان بیش از یک دهه، پذیرای شاعران ریز و درشتی بود که از همه جای ایران برای دیدن او میرفتند و او حوصله بی نظیری برای همه داشت. و طنز ظریفی در کلامش بود و طنزهای ظریف را نیز در مییافت و بدان سرخوشی میکرد. حالا هر كدام براي خودشان خانمي شدهاند و آقايي. اي روزگار!
10) انس و الفت قیصر با سید حسن حسینی زبانزد بود. از همان دوران شکل گیری دفتر ادبیات و هنر حوزه هنری تا آخر عمر سید، و بعد از آن. این دوستی، بنا به شرایط زمانه، افت و خیز اندکی داشت، اما همواره احترام و صمیمیت خاصی در کلام قیصر نسبت به سید حسن موج میزد. پس از مرگ سید، کار تدوین و تنظیم اشعار او بر عهده قیصر بود و مجالی نیافت اتمام آن را ببیند. و غير از قيصر چه کسی بود که با زیر و بم کلام سید آشناتر باشد؟ امروز آیا کسی هست که همین خدمت را به اشعار چاپ نشده قیصر بکند؟
11) چه بگويم سخني نيست! شرمم ميآيد ذيل نام بزرگوار او نام خودم را بياورم. بقول خودش: كجا پر شود جاي گُردي به گردي؟
جمعه 11 آبان 1386
