نه فقط امروزه شاعران زبردست روزگار ما با مشكل خانههاي سه در چهار قسطي نقلي آپارتماني دست و پنجه مباركشان را نرم ميكنند. در گذشتههاي دور هم اين معضل وجود داشته است. مشكل گاهي چنان حاد ميشده كه امكان خلوت كردني بي دردسر با ياران دلخواه نيز فراهم نميشده است. فكر نكنيد مجنون بيچاره از سر دلخوشي سر به كوه و بيابان ميگذاشت. بنده خدا جايي نداشت كه ليلاي عزيزش را سايباني در خور آن همه عشق تپنده و جوشنده باشد.
حالا چرا به فكر مسكن شاعران قديم افتاديم؟ ديروز جمعه داشتيم از سر دلتنگي و كمحوصلگي كتاب ميخوانديم و بر معلومات سرشار خود چيزي ميافزوديم كه به قطعهاي بر خورديم از شاعري بهنام الهي همداني كه در قرن يازدهم همان مشكلي را داشت كه خيلي از شاعران جوان ما در قرن بيست و يكم دارند. و آن مشكل مسكن. شاعر در اين قطعه كه لابد خطاب به آدم دست و دلبازي سروده شده است، ضمن شكايت از تنگي جا و توصيف مشكلات خانههاي نقلي، تقاضاي يك باب واحد مسكوني جادار، زيبا، مطمئن كرده است:
...
اي كه بر صدق راي روشن تو
ماه و خورشيد اعتراف كنند
كهنه ويرانهاي است منزل من
كه درو جوگيان طواف كنند
خفتهاي گر درو گشايد چشم
مژهها سقف را شكاف كنند
زآن عفونت كه در هوايش هست
مگسان دم به دم رُعاف كنند
نيست در وسعش آن قدر ميدان
كه دو مور اندرو مصاف كنند
در عوض بخش منزلي كه توان
الفي اندرو به كاف كنند.
...
جسارتاً رُعاف، يعني: خون دماغ.
...
به نظر ابن محمود، بهترين شيوه درخواست مسكن بزرگتر، همين شيوهاي است كه الهي همداني بكار برده است. در ادبيات قديم به اين نوع شعرها «ملتمسات» ميگفتند. يعني التماس شاعرانه براي خوراك و پوشاك و مسكن. البته اگر در اين دور و زمانه از «درم داران عالم» كسي پيدا ميشد كه كار شاعران را با مدايح و ستايشنامههاي موزون و منظوم راه ميانداخت، بعيد ميدانم كه شاعران عصر ما اينقدر فحش و فضيحت نثار مديحهسرايان قديم ميكردند.
...
باز هم گلي به جمال مجنون كه فرش خانهاش ريگ بيابان بود و سقف سرايش آسمان پر ستاره، و جا و مجال براي عشقبازي كم نداشت و مجبور نبود در تاريكي سينما دفتر عشقش را بگشايد و مشق الفبا كند و به حواس ديگران آسيب جدي برساند.

