حکیمی را گفتند: «چه گویی در سرهنگان این دیار که پیوسته میگویند: خصمان را اجازت نخواهیم داد که یورش برند و غارت کنند. و حرامیان را اجازت نخواهیم داد که ره زنند و ره بُرند»؟ گفت: اگر جنگ و قتال به اجازت بودی، مُلک را به سرهنگان چه حاجت بودی؟
بُزی در صحرا میرفت و دستهای گاوان به دنبال او.
حکیمی را گفتم: چه گویی در این؟
گفت: گاوان را حلم بسیار است و علم اندک.
تا میرسد، میخورند و تا میِزنند، میروند.
کاه از کاغذ فرق نکنند و بز از سگ ندانند.
با اینهمه، چون روزگار حلم آنان بهسر آید،
طناب بر درند و حصار بشکنند.
و همان بز را، به زیر سُم، سخت فرو مالند.
بیت.
این گاو که دارد سر صحرا و طویله
چون خشم بگیرد، چه برانکارد، چه میله!
آوردهاند که از مشایخ بغداد کسی بود خواجه سعید نام. آوازه در افتاد که کژ روشی پیشه کرده است و خلق را میفریبد. او را به قاضی بردند. فرمود بزنندش تا به کفر خود اقرار آورد. گفت: یا للعجب! پیش ازین کافران را میکوفتند که به مسلمانی اقرار آوردند و اینک مسلمانان را میزنند که به کفر خود گواهی دهند. چندان که جَزَع و فَزَع کرد، التفاتی نرفت.
در زندان بغداد فرمان آمد که چندانش بزنند که به همه گناهان کرده و نکرده اقرار آوَرَد. و به خط خود نوشت که: نامسلمانم و مرا بکُشید که خونم حلال است. و او را عدهای مرید معتبر بود. گفتند: این گفتار، نه از جنس گفتار شیخ ما باشد، و در مسلمانی چنین شیخی چه جای انکار؟ سخن به قاضی بردند. گفت: مریدان را بگویید آنکه به تضریب و تعذیب از دین باز آید، شیخی را نشاید.
و از آن پس، چون بخواهند مسلمانی کسی را بیازمایند، او را زجر فرمایند. اگر پای بداشت و از گفتار خود دست برنداشت، مسلّمش دارند. اگر وا داد، گویند: دین را به چنین مسلمانی چه حاجت؟ و باشد که در آن حالت بمیرد. و اختلاف افتاده است که چنین شخصی را مسلمان گویند یا نه؟ عدهای را از علماء بر مسلمانی او نظر باشد و عدهای دیگر گویند: ما چه دانیم؟ شاید در کفر خود مرده باشد! و چون ما ندانیم، احوط آن است که مسلمانش نخوانیم. و آزمون مسلمانی را تا کنون راهی به ازین نبوده است.
گرگ گفت: شنیدم بر لب چشمه امروز قصد آشفته کردن امور را داشتی؟ گوسپند گفت: قربان! ما در پایین دست چشمه هستیم و هر خطایی از ما رود، زیانش به ملتهای پایینتر میرسد. شما را از آن چه گزندی؟
گرگ: همین نوع حرف زدنت از مقوله غلطهای زیادی است و میپنداری ما فرق مافوق و ماتحت چشمه را نمیدانیم. مگر آنها که پایین رود هستند، از نوکران ما نمیباشند؟ زیان آنها، مملکت بالا دست چشمه را نیز خطری است بزرگ.
گوسپند: در ثانی، ما چیزی را مشوش نکردیم. آمدیم مثل یک بره معصوم در همین حد و حدود خودمان لبی تر کنیم.
گرگ: غلط کردهاید. تو و امثالهم. برای استمرار این چشمه سی سال زحمت کشیدهایم. نخواهیم گذاشت یکشبه بر باد رود.
گوسپند: قربانت گردم. روزی که ما و پدران بره صفتمان این چشمه را بنا مینهادیم، شما را این دور و برها ندیدیم.
گرگ: خداوند را مشیت بر آن بود که میراث این چشمه به ما رسد که رسید. مابقی لاف و گزافی بیش نیست. و عنقریب است که شما به دستهای با کفایت قانون بسپاریم.
گوسپند: ما را روز ازل برای قربانی کردن آفریدهاند. حضرت ابراهیم با پسرش مشکل داشت، آخر و عاقبت گردن اجداد ما را به تیغ سپردند و این سنت قربانی شدن در طایفه ما باقی ماند. چه در عزا و چه در عروسی، لنگ ما را وسط میکشند و خفت ما را میچسبند.
گرگ: شما با مقدرات الهی در ستیزید و آنچه میبینید سزای کردارهای گذشته شماست. مگر فراموشتان شده است آن مرتعهای چون دسته گل را که با خاطر جمعی میچریدید و طایفه گرگها را پشم خود حساب نمیکردید؟
گوسپند: اجداد ما از موج خون گذشته بودند تا به این مراتع رسیده بودند. حقشان بود که بچرند. ازین چشمه نیز میخوردیم و پایین دست ما نیز میخوردند. تا اینکه شما آمدید و دفعتاً و غفلتاً رفتید و نشستید بالای چشمه. و حال داعیه دارید که سرچشمه از همان آغاز، شما را بوده است.
گرگ: قربانم گردی! بالای چشمه جایی است که دست به دست میگردید. و در ملک جهان اگر وفایی بودی/ نوبت به تو خود نیامدی از دگران. جهان فانی است و دل بستن را نشاید. ما در این پنج روزه قصد داریم عدالت بگسترانیم.
گوسپند: ما نیز جویای عدالتیم. بما نیز لمحهای از آن عدالت که میگویید نشان دهید.
گرگ: عدالت ما در مورد شما این است که چشمه را رها کنید و سر خود گیرید. یا سر بنهید. یا سر بدهید.
گوسپند: این چه عدالت شومی است!
گرگ: شما را شوم است و ما را سعد. زهی سعادت که ما راست. خداوند توفیق نابودی دودمان شما مخملیها را به ما عطا فرموده است.
پس برجست و گوسپند زبان دراز را بر درید و عدالت گسترده شد.
::
دمنه گفت: این حکایت از آن آوردم تا بدانی که در همه حال، دست بالای دست بسیار است. پس هرگاه قصد نوشیدن آب از چشمه نمایی، جوانب امر بایدت سنجید که مشارب و منابع گرگان را از تو زیانی نرسد که پادافره آن سنگین است.
شخصی را آرزوی دیدار بهشت برین بود. و هر روز برین آرزو میافزود. در خواب او را چنان نمودند که به بهشت در آمده است. نزهتگاهی دید مصفا چنان که در وصف آدمی نگنجد. با انواع ریاحین. درآنجا گُلی دید به غایت زیبا که تا کنون چشم بشر ندیده بود. قصد بوییدن کرد. از شدت عطری که میپراکند، سه کرّت به عطسه افتاد. در حال، سه حوری بهشتی پیش چشم او حاضر شد. با جمال تمام، کمر بسته، به انواع حلل آراسته، هلو. چشم او روشن گشت. گفت: شما کیانید و به چه کار آمدهاید؟ گفتند: آمدهایم تا جمله ترا باشیم. و او را خدمتی بسزا کردند. چون از خفت و خیز و خورد و بُرد فراغت یافت، برآن بساط زمرّدگون قصد آرمیدن کرد. الساعه، از آن اطعمه و اشربه که نوشیده بود، بادی در اندرون او پیچیدن گرفت. بیت.
در اندرون من خسته دل ندانم چیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
پس، پند شیخ اجل را بهکار بست که فرموده است:
شکم زندان باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
هنوز از کار خود نپرداخته بود که سه غلام با سبلتان تافته حاضر آمدند و او را چنان نگریستند که نفس در سینهاش عزم ایستادن کرد. گفت: امری باشد؟ گفتند: اینجا را به خباثت خود بیالودی. برخیز تا برویم. پرسید: کجا میبرندم؟ گفتند: به بند کهریزک خواهیمت برد. صیحهای برکشید و از خواب برجَست. چون از سلامت خویشتن اطمینان حاصل فرمود، دوگانهای بر درگاه یگانه بگزارد و گفت:
بهشت آنجاست کآزاری نباشد
کسی را با کسی کاری نباشد.
و از آن باز، اصول شهروندی را به تمامی رعایت مینمود تا عاقبت بخیر گردید.
به روزگاران کهن، در بلاد فرنگ پادشاهی بود «استکبار» نام، سخت با هیبت. و در حق مردمان شرق انواع استخفاف و استضعاف روا میداشت و کسی جلودار خود نمیدید. و در این معاملت، از دیرباز، شرقیان یا دشمن او بودند یا نوکر او. اگر در شرق کسی خطایی میکرد یا میخواستند او را به خطایی منسوب کنند که دهانش سرویس گردد، میگفتند خط و ربطش را از «استکبار» گرفته و او را نقود بسیار دادهاند، از زرّ سرخ تا در کار مملکت شرق خلل آورد. چنین خائنی را در میدانی در وسط شهر مینشاندند و او به لفظ خود در نزد همگان اقرار میآورد که از ایادی استکبار بوده است، و عبرتی میشد مر همگان را.
::
و در خاور زمین رسم چنان بود که اگر کارها بر وجه دلخواه میرفت و بر حسب اتفاق یا تقدیر، عملی نیکو از کسی سر میزد، آن را مشت محکم مینامیدند بر دهان استکبار. و چنان مینمودند که استکبار از آن مشت محکم، قامت راست نتواند کرد و نابودی او نزدیک است. لیکن چند صباح دیگر، که بر حسب عادت مشرقیان، در رشته تدبیر امورات گرهی میافتاد قلنبه و کارها نه بر نهج صواب میرفت، گناهش را به گردن دسایس و وساوس استکبار میانداختند و معلوم میشد که منهیان و جواسیس، در بشارت مرگ او به خطا رفتهاند و گزارش غلط دادهاند.
::
و استکبار، از آن فضول که در سر داشت، خو چنان کرده بود که در همه مسایل مملکت شرق پیک میدوانید به اقصای عالم و رسایل مینوشت و اعلام مواضع مینمود. در نزد اهل مشرق، آن مواضع دو گونه بیش نبود: یا در مطاوی آن، نکتهای بود که آنان را بهکار میآمد، که بدان «اعتراف» میگفتند و چنان مینمودند که «استکبار» را پوشیدن حقیقت میسر نیامده است. اما از آنجا که اغلب آن مواضع، بر خلاف امیال و اغراض مشرقیان بود، آنها را «دخالت بیگانگان» نام مینهادند و بر سیاق عادت، پاسخش مشتهای محکم بود. و ازین رو، مشت محکم را، در آن دیار بهجتآثار، یکی از لوازم تدبیر مهمات مملکت میدانستند و از همینجا، شاعر فرموده است:
مشت محکم ترا بهکار آید
روز میدان، نه عقل دوراندیش
این یکی، خصم را کند تشویق
و آن دگر، خصم را دهد تشویش
هر کـرا عقل دستــیار آمـد
قلقلک میدهد به دشمن خویش!
::
و بزرگان مشرق را هر صباح که از بستر بر میخاستند، دست و رو ناشُسته، دو سودا بیش در سر نبود: یا مردمان را تعذیب میکردند که به نوکری «استکبار» اعتراف کنند و یا ترغیب ميکردند که با ایشان در دشمنی «استکبار» ائتلاف نمایند. بیت.
ای بزرگی که در مسایل دهر
نظرات درستتر داری
دشمنان را کجا کنی تأیید
تو که با دوست این نظر داری؟
صاحبمنصبی را در ایام محمود غزنوی به گناهی بگرفتند. چندانش بکوفتند که بدان که میخواستند معترف آمد. معتقدانش گفتند: در آنچه گفتی، پیش ازینت رای دیگری بودی و پروایی دگر. ترا که خانه نیین است، بازی نه این است. به اندک زجری از سخن خویش باز گشتن، رسم مردانگی نیست. و نازکطبعان را نباید پای درین راه نهاد که اعتقاد مریدان را نیز سست میکنند. بیت.
یا مکن با فیلبانان دوستی
یا بنا کن خانهای فیل توش بره
گفت: معذورتان همیدارم که یکشب در بند سلطان نبودهاید و دستتان را در خام نگرفتهاند و به پایتان از بام نیاویختهاند. بیت.
از قیامت خبری میشنوی
دستی از دور بر آتش داری
یکی از آن مجلس گفت: آن کس که درین راه بپوید، بایدش دست از جان بشوید. و حکمای سلف گفتهاند: ک..ن نداری، چرا هلیله خوری؟ و مردان را شرط است که چون عزیمت راهی کنند، خایه و مایه خود را بسنجند که چه اندازه است. و اگر آن راه، بسر بُردن نتوانند، از همان نخست پای واپس کشند که حضور ناتمامان، باعث نومیدی رهروان باشد.
زیرکی گفت: اگر اساس رهروی برین شرط نهند، راه از رهروان تهی مانَد و زمین از حجت خالی. راز بقا در آن است که عند اللزوم تقیّه پیش گیری و سر خویش گیری. و به هوای خوشامد دیگران سر را به باد دادن، شرط عقل نباشد. و راه برگرداندن سخن، باز است و انکار آن توان کرد.
چون سخن بدینجا رسید، صاحب منصب آهی کشید و گفت: سر خود گیرید و راه خود روید که علی العجاله مرا نه نای رفتن است و نه پای نشستن! ما را به حال خود بگذارید و بگذرید که فی الحال این مصیبتدیده را سعادت بهبود باید نه نصیحت مسعود بهنود!
يكي را سفر فرنگ اتفاق افتاد. چون باز آمد، در محفل دوستان داد سخن بداد و از زندگي در غرب تعريفهاي بسيار كرد و گفت: مردم آنجا، خدا را ميپرستند و به اصول اخلاقي پايبندند و به قوانين زناشويي احترام ميگذارند، همچون ما. و حقوق انسانها را پاس ميدارند و آزادي بيان را محترم ميشمارند، همچون ما. چون بدينجا رسيد، يكي از جمع او را به دروغگويي متهم كرد و گفت: ميبينم كه مرعوب غرب شدهاي. و از آن روز، صفت دروغگويي بر نام او بماند تا از دنيا برفت.
ساليان بعد، از مردم همان اقليم، مردي زيرك را توفيق زيارت فرنگستان دست داد. اوضاع را همان گونه ديد كه مسافر پيشين گفته بود. با خود انديشيد اگر بروم و آنچه ديدهام باز گويم، نام مرا نيز در شمار دروغگويان بزرگ خواهند نوشت. چون باز آمد، مردم غرب را چنين توصيف كرد كه نفس اماره بر ايشان غالب است و عقل معاش، چار سو را بر عقل معاد بسته است و زنان و مردان در معابر با يكديگر درآميزند و آنچه آزادي مينامند، آزادي در مناهي و ملاهي است. عدهاي قليل در آنجا بر عدهاي كثير حكم ميرانند و نام آن دموكراسي نهند و در انتخابات، به اسم رواداري، انواع تقلبات روا ميدارند و پليس آنجا مردم را به دلايل واهي در بند ميكند و جان سالم بدر بُردنشان از آن جايگاههاي تاريك نوعي از محالات است، مگر آنكه به تمام كارهاي كرده و نكرده مُقر آيند، تا عبرتي شود مر ديگران را.
از آن جمع، كسي برخاست و دهان او بوسه داد و گفت: آنچه گفتي عين واقعيت بود و ازين پس ترا شايسته است كه به بلاد كفر بروي و معايب آنان را به خلق بازنمايي. و از آن پس، سالي چند نوبت در سفر فرنگ بود.
و از اينجاست كه گفتهاند: اگر ميخواهي ترا به چيزي متهم نكنند، ديگران را به همان چيز متهم كن.
مولانا سیمی، از شاعران سلف بود و در خوردن طعام شهرت تمام داشت. روزی شخصی در مجلسی گفت: مولانا بیست و چهار من خرما یکجا توانَد خورد. یکی از این معنی در شگفت شد و با هم به مبلغی شرط بستند. 24 من خرما برداشتند و به خدمت مولانا رفتند. اتفاقاً در آن روز مولانا را ضعفی بود و بر بالش تکیه داده بود. چون سبب آمدن آن دو را معلوم کرد، گفت: خرما را به نزدیک بالین من نهید:
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن؟
به موجب فرموده عزیزان دست از زیر بالاپوش بیرون میآورد و مشت مشت خرما بر میگرفت و میخورد تا هیچ نماند. آنگاه آن دو کس را پرسید: با دانه شرط بسته بودید یا بی دانه؟ گفتند: کسی خرما را با دانه نمیخورَد. گفت: من همه را با دانه خوردم تا اختلافی در میان قوم پدید نیاید.
حکیمی این حکایت بشنود و گفت: اگر همه بزرگان قوم، آن 24 من خرما را با دانه میخوردند، در شمارش آن، این مایه اختلاف روی نمیداد و غوغایی ازین دست در خلایق نمیافتاد.
و از آنجاست که اعاظم کرمان کاری را که ایرادیش در میان آید، مثل زنند که: دندلو دارد.
دندلو (Dendelu) در لهجه ایشان، هسته هرچیز را گویند، بالاخص هسته خرما.
پس ای پسر! اگر عزم کاری عظیم کنی، هسته آن را نیز تدبیری بیندیش!
در مجلس پادشاه هندوستان سخن از عجایب بحر و بر میرفت. بزرگی گفت: در دیار عرب شتری است که بال دارد. اما نمیپرد و مسافر نمیبرد. گروهی از ندیمان انکار آوردند که چگونه تواند بود شتری بال داشته باشد؟ و اگر راست میگویی، برهان خویش عرضه کن. سر فرو داشت و با دلی پُر آتش، چون دود برفت. بار سفر بست و به بغداد رفت و شتر مرغی بخرید و پس از سالی بیامد و آن را نزد شاه برد. شاه همت او را ستود و بر صدق سخنان او درود فرستاد. ولیکن او را گفت: نکتهسنجان را نسزد که دعویی کنند که در اثبات آن رنج بسیار باید برد. بیت:
لب از دعویی به که داری نگاه
که آری دلیلش ز یکساله راه
یکی از ندیمان که نام زنان داشت و سبلت مردان، زمین بوسه داد و گفت: ولی نعمتا! ما به میرحسین همین را گفته بودیم. نشنید و دید آنچه دید!
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: ولم کن بابا! من یکماه است روزنامه مذکور را نمیخوانم.

