از جمله یاران خاص بزرگمهر، یکی بود که او را خواجه اسفندیار رهرو میگفتند. چندان که او دل به مهر بزرگمهر داشت، ارادت بزرگمهر به او صد چندان بود. و از فداکاریهای او آن بود که دختر خود را به پسر بزرگمهر به زنی داد و مجلسی ساده برپا داشتند و جز شربت و شیرینی، لقمه نانی بیش در میان نیاوردند.
و بزرگمهر میفرمود: ایکاش هزاران شغل نان و آبدار داشتم تا همه، او را میفرمودم که در بسیط عالم به شایستگی او کسی نیست. و این معنی، بزرگان دربار را گران میآمد. تا آنجا که در مجلسی زبان به اعتراض گشودند که در این مملکت چاکران بسیار هستند و اگر کار بر همین نهج رود، کسی را میل به خدمت نمیماند. خاصه آنان که در رسیدن شما به این دستگاه مایه بسیار گذاشتهاند، از سیم و زر و جان و سر. و اگر حرمت قرابت نگاه میدارید، شما را دل غمین نباید بود که دختر او نزد شماست نه دختر شما نزد او! فرزند را بفرمایید به هر گونه که میپسندد مباشرت کند که هم پای اطاعت همسرش زیر سنگ است و هم دست طاعتش روی سینه.
بزرگمهر حکیم سر بر جیب تأمل فرو برد و به طرفة العینی برآورد و گفت: چاره این مشکل یافتم و بیش ازین اندوه مدارید که آسان شد. از آن مجلس شوری برخاست و هلهله آوردند و گفتند: نیکا بزرگمهرا که دل چاکران را با شادی و خرّمی آشتی داد. و پا بپا میکردند تا بدانند چه در سر دارد. بزرگمهر ایشان به صبر و استقامت بخواند و گفت: خواجه اسفندیار، نازنین ماست و فرشته روی زمین ما. او را رییس درگاه کردیم و بر شماست که هر روز پیش از آنکه به دستبوس ما آیید، پای او را به ادب بوسه دهید و شرط بندگی بجای آرید و اگر رخصت فرمود، شما را خواهیم دید.
مجلسیان چاره ندانستند جز تهنیت شغل جدید، مر خواجه اسفندیار را، به طوع و رغبت!
