تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

نقل است که از عبدالله بن مبارک پرسیدند: کدام خصلت در آدمی‌ نافع‌تر است؟

گفت: عقلی وافر.

گفتند: اگر نبود؟

گفت: حُسن ادب.

گفتند: اگر نبود؟

گفت: برادری مشفق که با او مشورت کنی.

گفتند: اگر نبود؟

گفت: خاموشی دایم.

گفتند: اگر نبود؟

گفت: مرگ در حال!

::

اگر بخواهیم به نصیحت عبدالله بن مبارک عمل کنیم،

نصف جمعیت ایران باید لالمونی بگیرد

فاتحه نصفه دیگر را نیز باید بخوانیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:35  توسط ابن محمود  | 

مطالعه موردی روان‌پریشی صوفیان

 

حسین بن منصور حلاج را تا چند سال پیش اغلب مردم می‌شناختند. اما امروزه نزد جوانان این مملکت، شهرت دیوید بکهام و آنجلینا جولی و ریحانه بیش از آن بنده خداست. به گفته عطار در تذکرة الاولیاء، حسین بن منصور حلاج، شیر بیشه تحقیق و غرقه دریای موّاج بوده است. اینها صفات آدمهایی است که در گذشته به آنها صوفی و عارف می‌گفتند. اهل فارس بود، اما به زبان عربی سخن می‌گفت. او را در بغداد به دار آویختند تا حساب کار دست بقیه بیاید. اصولاً این قبیل اعمال خیر، برای آن است که مردم یک جامعه از سرنوشت دیگران عبرت بگیرند و در راههای خلاف وارد نشوند. بررسی پست و بلند سرگذشت حلاج، یکی از کیس‌های مطالعاتی ارزنده برای روان‌شناسان به شمار می‌رود و اگر آن مؤمن به چنگ روان‌شناسان امروز می‌افتاد، باعث رونق بازار علم النفس در ایران می‌شد.

..

از قرار معلوم، نه تکلیف حلاج با خودش معلوم بود و نه تکلیف دیگران با او. بزرگان صوفیه نمی‌دانستند که رفتارهای او را تأیید کنند یا تکذیب. از بس که این بنده خدا معلوم نبود به جناح چپ تعلق دارد یا جناح راست. پرسپولیسی است یا استقلالی. از خواجه ابوالقاسم قشیری پرسیدند که: بالاخره تکلیف ما با این بنده خدا چیست؟ فرمود: ما خود نیز ندانیم. اگر مقبول باشد، به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود، به قبول خلق مقبول نگردد! ظاهراً خواجه قشیری سالها در وزارت امور خارجه کار می‌کرده و در اظهار نظر دیپلماتیک، یدی طولا داشته است! وی از آن دست فوتبال‌دوستانی بوده است که فقط به تیم ملی می‌اندیشند و نتایج تیم‌های باشگاهی برایشان علی السویه است!

..

ظاهراً هر بلایی که بر سر آدم می‌آورند، از عقل است و دیوانگان از بازخواست فارغ‌اند. بقول سعدی علیه الرحمه: عاقل به کنار آب تا پُل می‌جُست/ دیوانه پابرهنه از آب گذشت. تمام گرفتاریهای حسین حلاج از این بود که عقل را زیادی تحویل می‌گرفت و اگر قدری به دیوانگی روی خوش نشان می‌داد، مثل شبلی مي‌توانست چند سال بیشتر عمر کند. از شیخ شبلی نقل است که: من و حلاج از یک مشربیم. مرا به دیوانگی نسبت کردند، خلاص یافتم و حسین را عقل او هلاک کرد. با توجه به اینکه نتیجه‌گیری این گفتار ممکن است باعث بدآموزی شود، می‌رویم سراغ مطلب بعدی.

..

یکی از بزرگترین مشکلات حسین حلاج، اختلالات گفتاری او بود. چنانچه عاقبت سر اندر سر این مشکل کرد. از قدیم هم گفته‌اند: زبان سرخ سر سبز مي‌دهد بر باد. هر چه ازو می‌پرسیدند، جواب می‌داد: انا الحق! پزشکان حاذق بغداد برای درمان این مشکل چاره‌اندیشی بسیار کردند و در آخر، صلاح در آن دیدند که او را به دار بیاویزند بلکه اختلالات او بر طرف شود. در قدیم یکی از راههای بر طرف کردن اختلالات گفتاری، دار زدن افراد بود و این روش عجیب جواب می‌داد. بطوری که بعد از به دار آویخته شدن طرف، کلا مشکلات گفتاری او حل می‌شد! نقل است که فرمود: زبان گویا، هلاک دلهای خاموش است. اما او نیز از کسانی بود که به نصایح خود عمل نمی‌کنند و معتقدند حرفهای خوب فقط به درد دیگران می‌خورد!

..

یکی دیگر از ناهنجاریهای رفتاری حلاج این بود که نه به بهداشت فردی اهمیت می‌داد و نه از مُد خبر داشت. نقل است که دلقی داشت که بیست سال از تن در نیاورده بود. دوستان او به تنگ آمدند و گفتند: این لباس بیست سال است که از مُد خارج شده است. پس آن را زورکی از تن او بیرون کردند. وزن شپش‌های آن از وزن خود لباس بیشتر بود. همچنین گویند ـ والعهدة علی الراوی ـ که عقرب در لباس او خانه کرده بود. پیف پاف آوردند تا آن را بکُشند، مانع شد و گفت: دست از وی بدارید که 12 سال است که ندیم ماست! گویند جامه او را که بیرون انداختند، چندین هزار حشره، بی خان و مان شدند.

..

البته اختلالات روحی یاران او نیز کمتر از خودش نبود. فی المثل، چهار صد نفر مرید با او در بیابان می‌رفتند و در آن سرزمین بی آب و علف، ازو خرمای تازه طلب کردند. برخاست و گفت: مرا بیفشانید. بیفشاندند. رطب تر از وی می‌بارید. به دهنشان مزه کرد، گفتند: ما را انجیر می‌باید. دست در هوا کرد و طبقی انجیر تر پیش ایشان نهاد. از رو نرفتند و از او حلوا خواستند. ایشان را حلوای شکری گرم عطا فرمود. گویند: در آن سفر، جمله یاران او بر اثر افراط در خوردن شیرینی‌جات به مرض قند درگذشتند. از قرار معلوم، استحصال شکر و شیرینی در قدیم از روزگار فعلی هم آسان‌تر بوده است و هم پیشرفته‌تر.

..

بعضی گویند: سریال «فرار از زندان» (Prison Break) را از روی زندگی او ساخته‌اند و مایکل اسکوفیلد همان حسین حلاج است. چنان‌که نقل است در زندان بغداد که او را بُردند، سیصد کس آنجا بود. چون شب در آمد، گفت: ای زندانیان! شما را آزاد کنم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت. گفتند: کجا رویم که زندان بغداد سیستمهای حفاظتی‌اش قوی است؟ اشارتی کرد، دیوار زندان سوراخ شد. گفت: اکنون سر خود گیرید! گفتند: تو نمی‌آیی؟ گفت: ما را با او سرّی است که جز بر سر دار نتوان گفت. این خبر به خلیفه رسید. گفت: او را بکُشید که اگر زنده بماند، همه جنایت‌کاران را از زندان فراری خواهد داد و نظام قضایی بی آبرو خواهد شد. ظاهراً خلیفه بغداد نیز سریال «فرار از زندان» را بصورت غیر مجاز دیده بود! بعضی گویند: خلیفه بغداد فردی دل‌رحم بود و روا نمی‌داشت حلاج را از رسیدن به آرزوهای خود ناامید کند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:38  توسط ابن محمود  | 

 

آنکه گفتهاند صوفیان اهل حال بودهاند، نه اينكه حرف نادرستی باشد، اما گروهی از ایشان یقیناً اهل ضد حال هم بودهاند، آن هم ضد حالهای اساسی و مرد افکن. اگر یادتان باشد، قبلاً در احوالات حاتم اصم شمهای از ضد حالهای صوفیان را آورده بودیم. اینک چند فقره از ضد حالهای جنید بغدادی را نقل میکنیم که حالش را ببرید و راه و رسم ضد حال زدن را بیاموزید.

..

نقل است که یکی در مجلس جنید برخاست و گفت: دل کدام وقت خوش بود؟ گفت: آن وقت که دل بود! انصافاً جواب ازین سالمتر و تمیزتر سراغ دارید؟ بابا! شما روشنفکرها چرا از قدیم همهتان اینجوری بودهاید؟ مثل آدم جوابش را بده که چیزی حالیش شود! پیچاندن دیگران که کاری ندارد. آقای احمدی نژاد هم بلد است!

..

جنید هم مثل حاتم اصم از پولداران چندان خوشش نمیآمده و بیشتر ضد حالهای او صرف سلب آبروی این طایفه میشد. فی المثل اگر یکی پنج میلیون تومان نذر شما کند، با او چه رفتاری میکنید؟ حتماً میگویید خدا بیشترش کند! اما جنید که این جور آدمی نبود! یکی 500 دینار پیش جنید آورد. گفت: غیر ازین هم داری؟ گفت: دارم. گفت: بیش از آن هم خواهی؟ گفت: چرا نخواهم. گفت: پس پولت را بردار و برو که خودت بیشتر نیاز داری! خُب مرد حسابی، تو پول را بگیر و صرف امور خیریه کن و بگذار ثوابش به آن بنده خدا هم برسد! تو چکار به مشکلات معنوی مردم داری؟

..

یکروز یکی از همین پولدارها مریدی از جنید را با خود برد و چون باز میآمد، زنبیلی بر دوش درویش نهاده بود، پُر از انواع اشربه و اطعمه مجاز! چون جنید آن حالت را بدید، بجای اینکه بگوید دستت درد نکند، گفت: مرد حسابی! خجالت نمیکشی از مریدان من حمّالی میکشی؟ ما اگرچه مال و مکنت نداریم، اما آّبرو و حیثیت که داریم! و زنبیلش را با خواری و خفت و فحش و فضیحت پس داد. خدا میداند در آن قضیه، مریدان گرسنه شيخ چقدر نور معرفت در اندرون خود ملاحظه کردهاند!

..

یکی از جوانان بالاشهری را به طایفه صوفیان میلی افتاد. به برکت آن حالت، هزار دینار برداشت که به جنید بدهد. گفتند: این بنده خدا اهل پول گرفتن نیست. ببر تا ضایعت نکرده! جوان بر لب دجله نشست و به حساب اینکه دارد ترک دنیا میکند، یکی یکی آن دینارها را در آب انداخت. حکایت پیش جنید بردند که چنین کرد و چنان کرد. گفت: بیرونش کنید این مردک را که از دلش نیامد همه دینارهایش را یکجا در آب بیندازد! لابد جنید اصلاً به دلش خطور نکرده که قصد آن جوان خیر بوده و میخواسته عذاب ترک لذات دنیوی را با تمام گوشت و پوست و قطره به قطره و لحظه به لحظه احساس کند! آخر عزیز من! چرا مثبت فکر نمیکنی و همهاش دوست داری حال دیگران را بگیری؟

..

میگویند که با مریدی در بیابان داغ میرفت. مرید بدبخت او پیراهنش پاره بود و بر اثر تابش خورشید بدنش بسوخت و خون از وی روان شد! حالا کاری به جنبه کاملاً واقعگرایانه این داستان نداریم که خودش قصه جداگانهای است! بیچاره مرید از زبانش در رفت که امروز چقدر هوا گرم است! شیخ نگاه عاقل اندر سفیهی درو بینداخت و او را از خود براند که اهل صحبت نیست! کسی نیست به این مؤمن بگوید اگر قرار بود مرید تو نیز مثل تو صاحب همّت باشد و بسوزد و جیکش در نیاید، پس فرقش با تو چه بود؟

..

یکی پیش جنید آمد که: ساعتی حاضر باش تا سخنی گویم! جنید هم نه گذاشت و نه برداشت و همان دم زهرش را ریخت که: بنده خدا! تو از من چیزی میطلبی که من سالهاست دنبال آنم. اگر میتوانستم حاضر بشوم، پیش حق تعالی حاضر میشدم! انصافاً اگر کسی از شما چیزی خواست، باید اینجوری جوابش را بدهید؟ چرا شما این قدر دوست دارید سادگی و بلاهت مردم را  بروی آنها بیاورید؟

..

البته این ضدحالهای جنید بی علت هم نبوده و به نظر من علتش ضد حالهایی بوده که سروش غیب به او میزده و بعداً جنید تلافیاش را سر دیگران در آورده است. نقل است که یک بار جنید را پای درد کرد. فاتحه خواند و بر پای دمید. هاتفی آواز داد که: شرم نداری که کلام خدا را صرف کار خودت میکنی؟ البته بعید هم نیست که این ندای غیبی مربوط به جمعیت نظام پزشکی بغداد بوده است. آخر اگر قرار باشد همه مردم دردهایشان را با یک فاتحه درمان کنند، تکلیف این همه فارغ التحصیل دانشگاه آزاد و دولتی چه میشود؟

..

البته جنید در کار ضد حال زدن آن قدر استاد بود که حتی به شبلی هم رحم نمیکرد. نقل است که شبلی گفت: اگر در قیامت مرا مخیّر کنند که بهشت میخواهی یا دوزخ؟ دوزخ را برگزینم که مراد دوست در آن است! چون به جنید خبر رسید، طبق عادت معهود گفت: شبلی هنوز دهنش بوی شیر میدهد. اگر از من بپرسند، من چیزی را اختیار نکنم و گویم: بنده را با اختیار چکار؟

آخر مؤمن! حتماً آنکه ترا مخیّر کرده، خودش بهتر از تو میدانسته که بنده اختیار دارد یا نه! تو جوابش را بده و همهاش به فکر ضد حال زدن نباش!

..

با همه این ضد حالها، اگر پایش میافتاد جنید اهل حال دادن هم بود! البته بیشتر به طایفه دزدان حال میداد و راز این کار هنوز بر ما معلوم نشده است. یکبار دزدی را دید که بر دار آویختهاند. رفت و پای او را بوسه داد و گفت: خدا رحمتت کند که کار را تمام کردی و سرت را در سر آن باختی! واقعاً من نمیدانم این گونه تعریف کردن از دزدها، بدآموزی ندارد؟

یک بار هم دزدی به خانه او رفت و چیزی جز یک پیرهن نیافت. آن را برداشت و برفت. از قضا، فردایش جنید در بازار میرفت، پیراهن خود را به دست دلالی دید که میخواست بفروشد و خریدار ازو گواه میطلبید که بداند واقعاً مال اوست یا مال دزدی! جنید نزدیک رفت و گفت: من گواهی میدهم که از آن اوست. تا خریدار راضی شد! واقعاً توی این فقره خیلی حال به طرف داده است، البته اگر افسانه نباشد! اگر هم بخواهیم مثل خود جنید به او گیر بدهیم، باید بگوییم: ای صوفی باصفا! خجالت نمیکشی که هنوز پیراهنی داری که دزد آن را ببرد و بعداً با آن ژست بگيري كه آبروي دزدي را خريدم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:43  توسط ابن محمود  | 

 

نقل است كه وقتي درويشي مهمان احمد آمد. شيخ هفتاد شمع بر افروخت. درويش گفت: مرا اين هيچ خوش نمي‌آيد كه تكلف با تصوف نسبتي ندارد. احمد گفت: برو و هرچه نه از براي خداي برافروخته‌اند، بكُش! آن درويش تا بامداد آب و خاك بر آن مي‌ريخت، يك شمع از آن نتوانست كُشت.

(تذكرة الاولياء عطار)

...

احمد. منظور از احمد، همان احمد خضرويه است كه به گفته عطار، «هزار مريد داشت كه هر هزار بر آب مي‌رفتند و در هوا مي‌پريدند». با توجه به گسترش فن‌آوري اجراي تمهيدات و ترفندهاي سينمايي، اگر الآن اين ادعا مطرح مي‌شد، همگان گمان مي‌بردند كه فيلم «ببر خيزان و اژدهاي غران» يا «خانه خنجرهاي پران» يا سريال «مردان كوهستان» را تماشا مي‌كنند. اما با توجه به زمان وقوع روايت، به نظر مي‌رسد بيشتر مريدان شيخ احمد را مرغابيان تشكيل مي‌دادند كه هم توان پريدن داشتند و هم قوت بر آب رفتن. احمد را مي‌توان يكي از بزرگترين حاميان «اكو توريست» در دنياي قديم تلقي كرد.

شمع. اسراف در هر كاري نكوهيده است و در مصرف انرژي دو چندان. در زمانه‌اي كه كار ملت با يك شمع هم راه مي‌افتاد، حكمت برافروختن هفتاد شمع، بر ما روشن نيست. ادعاي شيخ كه اين هفتاد شمع را براي خدا برافروخته است،‌ چندان مقبول نمي‌آيد. جماعت! والله بالله اگر مي‌خواهيد دست و دلبازي كنيد و كرامت نشان دهيد، به مقدسات ربطش ندهيد و مثل بعضي مسئولين بگوييد اين از الزامات توسعه است.

درويش. خنده‌دارترين تصوير اين حكايت، تصوير درويشي است كه از شب تا صبح دارد روي شمعهاي خانقاه احمد آب و خاك مي‌ريزد و كارش پيش نمي‌رود. بينوا مردا! تو كه مي‌داني اين جماعت رياضت‌كش براي هر كار خود هزار دليل و توجيه عارفانه مي‌تراشند، چه‌كار داري «ان قلت» و اما و اگر در كار مي‌آوري. اگر سفره انداختند، بخور و اگر لحاف پهن كردند، بخواب. بگذار هركه هر چقدر دلش مي‌خواهد تكلف به خرج دهد. تو برو خود را باش تا اين‌جوري ضايعت نكنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:24  توسط ابن محمود  | 

داشتم در كتابهاي صوفيه مي‌گشتم تا ببينم در ميان اين طايفه كسي هست كه در راه و روش پيروي ابن محمود كرده باشد و به خلايق روزگار خود گيرهاي سه پيچ داده باشد؟ حال و حكايت حاتم اصمّ (اصمّ يعني كر) مرا بيش از ديگران خوش آمد. و بر آن شدم چندي از حكايات گير دادنهاي او را نقل كنم.

...

حاتم اصمّ از بزرگان مشايخ خراسان بود. عطار در تذكرة الاولياء خويش گويد او را «كر» از آن جهت مي‌ناميدند كه روزي «زني پيش او آمد و مسئله‌اي پرسيد. مگر بادي از وي رها شد و خجل گشت. حاتم گفت: آواز بلندتر كن كه نمي‌شنوم. گوشم گران است. تا پيرزن خجل نشود. و تا آن زن در حيات بود، خود را كر ساخته بود».

از اين حكايت بهترين نتيجه‌اي كه مي‌توان گرفت اين است كه اگر آدم سؤالي دارد، بايد در ضبط حال خويش كوشا چنان باشد كه پاسخ دهنده براي لاپوشاني فضايح سؤال كننده، خجلت و زحمت اضافه متحمل نشود!

دو ديگر آنكه، اگر حاتم قضيه آن پيرزن را همانجا فيصله مي‌داد و جور بهتري رفتار مي‌كرد، به صواب و ثواب نزديكتر بود. چرا كه رفتار او باعث شد حكايت باد آن پيرزن شهرت ملي پيدا كند و همه مردم ايران بفهمند قضيه از چه قرار بوده است!

...

حاتم معتقد بود كه آنچه ازو مي‌توان آموخت، دو چيز مهم است: خرسندي بدانچه در دست است و نوميدي از آنچه در دست ديگران است.

ما بدانچه خود داريم، خرسند نتوانيم بود. چون في الواقع چيز درخوري نيست كه بكاري آيد. اما از آنچه در دست ديگران است، به كلي نااميديم. چون هيچ اميدي نيست كه آن را بما بدهند.

...

حاتم عادت بدي داشت و آن اين بود كه وقتي او را جايي به مهماني دعوت مي‌كردند، تا ضد حال اساسي به صاحبخانه نمي‌زد، آرام نمي‌نشست و دلش خنك نمي‌شد:

في المثل، دم در مي‌نشست تا صاحبخانه حرصش بگيرد و سر سفره بجاي آنكه از غذاي صاحبخانه بخورد، نان خشكي را كه با خود از خانه آورده بود مي‌خورد. و ازين راه، حال اساسي به ميزبان خود مي‌داد و آن قدر در خانه او روضه مي‌خواند كه گريه همه در مي‌آمد و از دعوت كردن او پشيمان مي‌شدند.

...

يك بار در شهر ري مهمان كسي بود. به او گفتند: برخيز تا به عيادت قاضي شهر رويم كه سخت بيمار است. چون به خانه قاضي در آمد، از دم و دستگاه مجلل او در شگفت شد و عهد كرد كه چنان حالي ازو بگيرد كه در تاريخ بنويسند. هنوز ننشسته بجاي احوال پرسي، گفت: علم از كه آموختي؟ گفت: از اهل علم و آنها از اصحاب پيامبر و پيامبر از جبرييل و جبرييل از خداي تعالي. حاتم گفت: در ميان آنچه اينان به تو آموختند، بوده است كه سخن از آن رود كه منزلت اعيان و ثروتمندان در نزد خداوند بيش از ديگران باشد؟ گفت: نه. گفت: پس در اين روش تجمل‌پرستي به كه اقتدا كرده‌اي؟ و براي آنكه آبروي قاضي بيشتر برود، افزود: طالبان دنيا، امثال شما جاهلان را مي‌بينند و مي‌پندارند روش دينداري همين‌گونه است و ما چرا اين گونه نباشيم؟ گويند: بر اثر نصايح حاتم، بيماري قاضي ري شدت گرفت!

...

يك بار هم شنيد كه دانشمندي در قزوين هست كه مال و املاكش خيلي زياد است. دستها را بهم ماليد و گفت: اين بهترين كيس حالگيري است! شال و كلاه كرد و علي‌رغم همه مخاطرات معهود، به قزوين رفت و مهمان همان دانشمند شد و گفت: مي‌شود وضو گرفتن را بمن بياموزي؟ دانشمند قزويني گفت: چرا نشود عزيز دلم؟ حاتم به وضو گرفتن مشغول شد و به او گفت: خطاهاي مرا گوشزد كن! بعد هم براي آنكه درس عبرتي به دانشمند قزويني بدهد، هنگام آب ريختن كمي زيادتر آب بر دستهاي خود ريخت. بدبخت آن دانشمند قزويني كه سر كار رفته بود، فرياد برآورد: چكار مي‌كني مؤمن؟ آبها را اسراف كردي. حاتم دانست كه تيرش به هدف خورده و با لحن پيروزمندانه گفت: مرد حسابي! من يك كف دست آب اسراف كردم، جيغ و دادت بلند شد. تو خجالت نمي‌كشي كه در جمع مال دنيا اين همه اسراف مي‌كني؟ بنده خدا سرش را پايين انداخت و از ترس شماتت مردم چهل روز از خانه بيرون نيامد.

...

يكي پيش حاتم شد و گفت: مالي بسيار دارم و مي‌خواهم تو و يارانت را از آن نصيبي بخشم. حاتم گفت: مي‌ترسم كه چون بميري، مرا بايد گفت: اي روزي دهنده آسمان! روزي دهنده زمين مُرد!

آن بنده خدا آمده ثواب كند، كباب شد و رفت و پشت دستش را داغ كرد كه به صوفي جماعت كمك مالي نكند!

...

نقل است از حاتم كه گفت: هر روز بامدا ابليس مرا وسوسه كند كه: امروز چه خوري؟ گويم: مرگ! گويد: چه پوشي؟ گويم: كفن! گويد: كجا باشي؟ گويم: در گور! ابليس گويد: ناخوش مردا كه تو باشي! و مرا رها كند و برود.

...

حاتم را گفتند: فلاني مال بسيار جمع كرده است. گفت: زندگاني با‌آن جمع كرده است؟ گفتند: معلوم است كه نه! گفت: مرده را مال به چه كار آيد؟

حاتم، از قرار معلوم، استاد ضد حال زدن به اغنيا بوده و ازين كار لذت وافر مي‌برده است.

...

يكي به او گفت: اگر حاجتي داري بگو. گفت: حاجتم آن است كه نه تو مرا بيني و نه من ترا!

بنده خدا سرش را پايين انداخت و رفت و خدا مي‌داند در دلش چقدر فحش به حاتم داده است!

...

نقل است كه چون حاتم به بغداد آمد، خليفه را خبر كردند كه: زاهد خراسان آمده است. او را طلب كرد و چون حاتم از در در آمد، خليفه را گفت: سلام بر زاهد! خليفه گفت: من زاهد نيستم كه تمام دنيا زير فرمان من است. تويي زاهد! حاتم گفت: زاهد تويي و جد و آبادت كه به متاعي قليل كه دنيا باشد قناعت كرده‌اي!

در اين فقره، يعني هنگامي كه خليفه در بغداد است، بهترين كار همين كار است كه حاتم كرد!

...

حاتم با همه اين ادعاهايش، در خانه حريف زبان زنش نمي‌شد و نزد آن ضعيفه عفيفه لنگ مي‌انداخت و كم مي‌آورد. گويند: عزم سفر چهار ماهه كرد و به زنش گفت: چقدر خرجي برايت بگذارم؟ زنش گفت: مرد مؤمن! تو پولت كجا بود كه خرجي مرا بدهي؟ در ثاني، اگر مي‌خواهي بدهي آن قدر بده كه كفاف عمر مرا بدهد. حاتم گفت: زندگي كه دست ما نيست. زنش هم گفت: زكي! روزي من هم دست تو نيست! وقتي از خانه بيرون رفت، يكي از بستگانش به زن او فرمود: خرج خانه چقدر برايت باقي گذاشته است؟ زن گفت: حاتم خود روزي‌خواره بود. روزي دهنده همين‌جاست!

...

واقعاً به چنين زني بايد درود فرستاد. گو اينكه در همه خانه‌ها همين خبر است و تا وقتي خانم خانه هست، عمراً آقايان اگر بتوانند حرف مفت بزنند!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 7:28  توسط ابن محمود  |