تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

با اجازه مسعود احمدی

 

1)

این صدای میو میو

مال گربه‌ای است

که قرار است چند سطر بعد کنار دیوار شما

علامت تعجب بگذارد!

 

2)

رد جیب‌های سوراخ مرا که بگیری

می‌رسی به حرفهای نخ‌نمای خودت.

من سراپا کوکم!

 

3)

این عطر 90 که می‌شنوید

صد درصد

مال درز همین ورزش است

اصلاً این چه طرزش است؟

 

4)

تَه مردمکهایش که می‌افتم

تازه متوجه می‌شوم گیر عجب گیری افتاده‌ام

کاش لااقل لنزت با بنزت تنظیم بود.

 

5)

همه اشیاء بوی ترا دارند

حتی این دستمال کاغذی مچاله.

 

6)

این زن که ذهنم را اشغال کرده

بوسه‌های استشهادی‌اش

ویران‌ترم می‌کند

از هزار موشک قسّام.

 

7)

تا می‌گویم: شقایقت...

قایقت ترمز می‌کند جلوی شعر من

تا قافیه‌ات را مثل قیافه‌ات نکرده‌ام، برو!

 

8)

زیپ را که باز کنی

قطارها هی قطار می‌شوند.

حالا انتخاب ایستگاه با خودت!

 

9)

نورش آن قدر پهن بود

و اتو کشیده

که خورشید در اتوبانش چپ می‌شد.

 

10)

بوسه‌هایت را که سِرو کردی

کلماتم گم و گور شدند.

دهنت سرویس!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:47  توسط ابن محمود  | 

 

 

کل‌کلی با کلان

 

کلی از حمّام بیرون آمد. کلاهش دزدیده بودند. با حمّامی ماجرا می‌کرد. حمّامی گفت: تو اینجا آمدی کلاه نداشتی! گفت: ای مسلمانان! این سر از آن سرهاست که بی کلاه به راه توان بُرد؟

(عبید زاکانی/ اخلاق الاشراف).

 

نتیجه اخلاقی: کله کل کلاه می‌خواهد!

توضیحات لغوی: «کلی» یعنی یک فرد کل که به کُل بر سرش مو نباشد.

مثال عینی: جواد مجابی، نجف دریابندری، رضا براهنی، یول براینر، زینال بندری!

تأویل: سرشناس. روشنفکر. دگر اندیش. شایسته تیغ. باب قتلهای زنجیره‌ای.

حواشی: گرفتاری مریم زندی هنگام تهیه کتاب عکس «چهره‌ها» بابت تنظیم نور صحنه.

تحذیر: لطفاً با محمد علی کِلی (بوکسور معروف) اشتباه نشود.

یک نتیجه اخلاقی دیگر: آدمیزاد چون از حمام عمومی برون آید، عموماً حس شوخ‌طبعی‌اش گل می‌کند!

..

..

مولانا غضنفر کرجاری در هجو کله مولانا وحشی بافقی گوید:

وحشی که گرفته شوره گرد سر او

دایم ز سر کل است شور و شر او

افتاده میان من و او کُشتی شعر

اما نتوان نهاد سر بر سر او!

 

کُشتی شعر: مجادلت دو شاعر با یکدیگر. امروزه از فنون رزمی بدین منظور استفاده می‌شود. گفتمان ادبی.

شوره سر: یکی از راههای درآمد زایی برای شرکتهای تولید مواد بهداشتی و دارویی که دانشمندان قدیم به ارزش آن پی نبرده بودند.

شور و شر: اعمال قبیحی که به خاطر نداشتن موی سر یا داشتن سر بی مو روی می‌دهد. چنان‌که افتد و دانی! تهمت جوانان و سیرت پیران. آش نخورده و دهن سوخته. دعوت به راهپیمایی مسالمت‌آمیز. انصار حزب الله.

کلاه: ستّار العیوب. از ملزومات روشنفکرانی که زیاد به این قضایا فکر می‌کنند. مصغر آن کلاهک باشد و در فنون نظامی و سایر فنون، کاربردی شایسته دارد. تنها چیزی که گذاشتن و  برداشتنش هر دو یکی است. واسطه کسب روزی قضات و نیروی انتظامی.

ناداوری: دلیل شکست هر ایرانی. نداشتن دید کافی در قضاوت. نتیجه تورم اقتصادی. مخارج زن و بچه. منتقد محفلی. مشکل همه جوایز ادبی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 7:39  توسط ابن محمود  | 

 

دیشب توی کتابهایم ترجمه احمد پوری را از شعرهای اورهان ولی یافتم. راستش یادم رفته بود چنین کتابی هم دارم. تذکر یکی از خوانندگان مطلب قبلی مرا به اینجا کشاند. مشخصات کتاب پوری چنین است:

تو خواب عشق می‌بینی، من خواب استخوان/ اورهان ولی/ ترجمه احمد پوری/ تهران/ مؤسسه انتشارتی آهنگ دیگر/ 1382

..

مرحوم جلال خسروشاهی هم در کتاب «پیشگامان شعر معاصر ترکیه» (ص 229 ـ 260) به زندگی و شعر اورهان ولی پرداخته و تعدادی از شعرهای او را ترجمه کرده است:

پیشگامان شعر معاصر ترکیه/ ترجمه جلال خسروشاهی با همکاری رضا سید حسینی و عمران صلاحی/ تهران/ انتشارات مروارید/ 1383

..

همان طور که حدس می‌زدم، ترجمه آن سه شعری که در کتاب شهرام شیدایی نبود، در کتاب احمد پوری هست. بنابراین، یغما گلرویی گوشه چشمی هم به ترجمه پوری داشته است. مشخصات تطبیقی این سه شعر را می‌نویسم که اگر کسی خواست پیگیری کند، به زحمت نیفتد:

ـ پنجره (یغما/ ص 39) ؛ درون (پوری/ ص 67)

ـ زنگ (یغما/ ص 46) ؛ زنگ (پوری/ ص 53)

ـ زنان کارگر (یغما/ ص 77) ؛ مقدار (پوری/ ص 21)

..

مقایسه ترجمه‌های چهارگانه پوری/ شیدایی/ خسروشاهی/ یغما نشان می‌دهد که نگاه یغما مطلقاً به کتاب شیدایی بوده و به کتاب پوری تنها نیم نگاهی افکنده است. برای دوستانی که نوشته‌اند که در ترجمه شعر از اشتراک الفاظ چاره‌ای نیست، ترجمه یک شعر واحد را از احمد پوری، شهرام شیدایی و یغما گلرویی می‌آورم تا متوجه شوند که اتفاقاً ترجمه یک شعر ساده چقدر می‌تواند متفاوت باشد. البته، شباهتهای اتفاقی چیزی است که اجتناب‌ناپذیر است. اما اگر قرار باشد همه شعرهایی که آدم ترجمه کرده است، به ترجمه دیگران شباهت کامل داشته باشد، اسم آن را اتفاق اجتناب ناپذیر نمی‌توان گذاشت. بلکه اسم محترمانه‌اش، صنعت کپی پیست (Copy/ Paste) است.

..

به دوستانی که ایراد گرفته‌اند که چرا لحن مناسبی برای نقد انتخاب نکرده‌ام و از در طنز و طعنه در آمده‌ام، می‌گویم که مرام این وبلاگ همین است. و انشاءالله اگر قصد داشتم که نقد خود را برای یکی از مجلات جدی بفرستم، در لحن آن دستکاری خواهم کرد، بی گمان. بلکه مقبول طبع نقد شناسان افتد!

..

ترجمه‌ مقایسه‌ای شعر زغال اخته را می‌آورم. سطر اول شعر، شاید مثال خوبی برای شباهت اجتناب‌ناپذیر در ترجمه پوری و شیدایی باشد. البته، شاید هم نشانه تأثیر شیدایی از پوری باشد. اما با خواندن هر سه شعر متوجه می‌شوید که یغما سراغ مترجمی رفته که شهرت زیادی در کار ترجمه ندارد و کتابش هم در دسترس همگان نیست:

 

اولین میوه‌اش را امسال داد

سه زغال یاقوت رنگ

سال بعد پنج تا می‌دهد

زندگی دراز است

می‌شود صبر کرد

عجله چرا؟

درخت خدا

زغال اخته.

(ترجمه احمد پوری/ ص 77)

 

اولین میوه‌اش را امسال داد

زغال اخته

سه تا دونه؛

سال دیگه پنج تا دونه می‌ده

عمر زیاده

منتظر می‌مونیم

عیبی داره؟

آخ جون، زغال اخته!

(ترجمه شهرام شیدایی/ ص 138)

 

درخت زغال اخته

اولین بارشُ امسال داد

سه تا دونه!

سال دیگه بایس پنج تایی بده!

عمر زیاده!

منتظر می‌مونیم!

چه عیبشه؟

آخ جون!

زغال اخته!

(ترجمه! یغما گلرویی/ ص 87).

..

باز هم بگویید ما غرض و مرض داریم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:29  توسط ابن محمود  | 

 

این شماره: شمس‌الدین محمد حافظ

گفتگو: محمد گل‌اندام

دبیر مجموعه: ابن محمود رودانی

 

اشاره: این گفتگو در واپسین سالهای حیات شمس‌الدین محمد حافظ در اماکن مختلف صورت گرفته است. همان‌طور که خود آن مرحوم اذعان داشته است که: حافظم در مجلسی، دُردی کشم در محفلی، برای ضبط این مجموعه مصاحبه‌کننده مجبور شده است در هر گونه محفل و مجلسی قدم بگذارد که گفتنش به دلیل آنکه خوب نیست پشت سر مرده حرف بزنیم، در اینجا جایز نیست. مرحوم حافظ شیرازی عادت داشت که بعد از نماز صبح، صبوحی بزند و آن را جزو تعقیبات می‌دانست و ترک آن را روا نمی‌داشت. اغلب گفتگوهای ما در چنین فضای معنوی صورت گرفته است.

..

¡ شما در جایی گفته‌اید: «محتسب خُم شکست و من سر او». واقعاً شما با محتسب درگیری فیزیکی هم داشته‌اید؟ واقعاً دل و جرئت می‌خواهد این کارها.

حافظ: مؤمن! از شما که خودت دستت در کار شعر است، بعید است این حرفها. شاعر جماعت اگر عسس ببیند، از پس می‌افتد. آن وقت من چطور می‌توانم با کله جناب محتسب که خیلی هم تیز تشریف دارند، شوخی کنم؟ اینها از مقوله هذیانات عالم شعر است و شما آنها را جدی نگیر. ما مخلص هرچه محتسب هستیم، علی الخصوص از نوع امیر مبارز‌الدینش که نوع مرغوب آن به‌حساب می‌آید.

¡ منظورتان همان ایده: «با دوستان مروت با دشمنان مدارا» است لابد؟

حافظ: حالا ما یک چیزی گفتیم، شما دست گرفتی. من نمی‌دانم این جماعت که به اصلاح‌طلبان موسومند، چگونه ما را اهل تسامح و تساهل معرفی کرده‌اند. اینها خودمان از طبقه اشراف‌های مدرن هستند و دل‌شان به حال ما شاعران یک‌لاقبا نمی‌سوزد و تا ما را از نان خوردن نیندازند و با دستگاه حاکمه بد نکنند، خیالشان راحت نمی‌شود. بابا چند بار باید بگویم که من نه معاندم، نه اصلاح‌طلب، نه پست مدرن، نه متفاوط، نه فرانو، نه عرق‌خور قهار، نه هر کوفت و زهر مار دیگر. من یک شهروند معتقد به مبانی دین مبین اسلام و پایبند به همه اصول پیشرو قانون اساسی هستم. والسلام.

¡ «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» و صد درصد خواجه حافظ خودشان تدبیر مهمات امور خودشان را از بهتر از ما بلد هستند. اما شعرهای شما چیز دیگر می‌گوید. مثلاً آنجا که گفته‌اید: «بر در ارباب بی مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه کی بدر آید؟» لابد این نشانه وفاداری شما به قوه حاکمه است؟

حافظ: اولاً، من این شعر را در زمان شیخ ابواسحاق شیرازی گفته‌ام که آدم لاابالی و بی قید و بندی بود و منظورم جناب ایشان است که رداهای نفیس می‌پوشید و اهل گفتمان و هزار جور مفسده دیگر بود. دوماً، هر شعر در ظرف تاریخی خودش معنا دارد. من اگر درین شعر گفته‌ام: « صحبت حکّام ظلمت شب یلداست»، منظورم کسانی بوده‌اند که قدرت را بازیچه دست مطامع دنیوی خویش قرار داده‌اند و با اجانب مواضعه می‌کنند. وگرنه همه می‌دانند که جناب امیر مبارزالدین ـ طال الله ایام بقائه ـ ساحت‌شان از این شوائت بکلی بری است.

¡ پس از قرار معلوم آنجا نیز که گفته‌اید: «نشان اهل خدا عاشقی‌است، با خود دار/ که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم»، منظورتان دولتهای قبلی بوده است؟

حافظ: صد درصد همه نقصان‌هایی که ما امروز دچار آنیم، از جمله کمبود معنویت و کمرنگ شدن ارزشهای ناب اسلامی، ریشه در مفاسد دولتهای قبلی دارد و اگر آنها، جلویش را ول نکرده بودند، الآن جناب مبارزالدین مجبور نبود، طرح امنیت اجتماعی را اجرا کند. اصلاً همین کلمه «مشایخ» خودش اشاره به دولت شیخ ابواسحاق دارد. وگرنه همه می‌دانند که در دولت کریمه فعلی، همه دست‌اندرکاران از ردای شیخی بی‌نصیب‌اند.

¡ جناب حافظ! این چه رسمی است که شما شاعران دارید و نمی‌توانید مثل مردم عادی زندگی کنید و حتماً باید گیری در احوالات روحی‌تان باشد؟ این همه بحث شراب و شاهد در شعر شما چیست و چگونه آن را با موازین شرعی سازگار می‌کنید؟

حافظ: همان‌طور که جناب بهاءالدین خرمشاهی یادآور شده‌اند، بیشتر این الفاظ در شعر ما یا مبتنی بر یک سنت ادبی است و به مرور زمان شکل تمثیلی پیدا کرده است. و یا نشانگر قوه بالای تخیل ماست! بهرحال، در این قبیل هیچ شائبه‌ای وجود ندارد و دل مشغول مدارید!

¡ همان طور که می‌دانید مهمترین کار در مواجهه با یک اثر ادبی، قرائت آن است! به نظر شما اگر قرار باشد کسی شعرهای شما را قرائت کند، چه کسی صلاحیتش بیشتر از همه است؟

حافظ: بعد از خودم که البته ادعای مؤلف بودن هم ندارم، چون بعداً امنیت جانی نخواهم داشت و توسط منتقدین به مرگ مؤلف دچار خواهم شد، این عباس کیارستمی بهتر از همه روح شعرهای مرا درک کرده است. من به حدی به قرائت ایشان دلبسته شده‌ام که تصمیم دارم بعضی از شعرهایم را مطابق سلیقه کیارستمی بخوانم، ولو همگان بگویند اشتباه وزنی هم دارد. بعد از کیارستمی، احمد شاملو هم برای قرائت شعرهای من زحمت زیادی کشیده است. منتها، این خرمشاهی که او را نیز کمابیش دوست دارم، با او خوب تا نکرد!

¡ ما برای نشر این مصاحبه، احتیاج به چند تا عکس خودمانی از شما و عیالات مربوطه داریم. ترجیحاً اگر زوجه شما حجابش هم پس رفته باشد، بیشتر بکار ما می‌آید و جنبه استنادی کار ما بیشتر خواهد شد.

حافظ: خاک بر سرت محمد گلندام! سعدی علیه الرحمه حتی از بردن نام معشوقش در شعر ابا داشت و غیرت می‌آمدش که آن را ـ منظور شعر است نه معشوق ـ دست به‌دست خواهند برد! تو هم ظاهراً اصلاح‌طلب و پست مدرن شده‌ای! دریغا دریغ!

 

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:1  توسط ابن محمود  | 

 

سعدی علیه‌الرحمه در حکایت معروف «جدال سعدی با مدعی»‌ در کتاب گلستان، حکایت را به آنجا می‌رساند که: «تا عاقبة الامر دلیلش نماند و ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهوده گفتن آغاز. دشنامم داد، سقطش گفتم. گریبانم درید، زنخدانش گرفتم.»

..

در این حکایت، آنچه تا کنون سعدی پژوهان عزیز به حل آن توفیق نیافته‌اند، قضیه زنخدان گرفتن سعدی است! و انشاءالله ما درین مبحث می‌خواهیم تکلیف کار را یک‌سره کنیم و دانشجویان ادبیات را در تکالیف بر حق‌شان یاری رسانیم.

..

1)   اول از همه باید دانست که جدال سعدی با مدعی، بر خلاف همه آنان که می‌پندارند گفتمان اقناعی نیست، از نوع گفتمان اقناعی هست! و اصولاً این گزاره خودش برهان محکمی بر این گفته می‌باشد.

2)   در گفتمان اقناعی، به روش روزنامه کیهان، فرد مدعی باید به هر طریق هم که شده، ذلیل دلایل ما شود. وگرنه، کاری می‌کنیم که بشود!

3)   گفتمان اقناعی، ضرورتاً منجر به گفتگوی تمدن‌ها نمی‌شود. و گاهی اوقات، و بلکه در تمامی اوقات، چنان‌که از گفتار سعدی واضح و مبرهن است، کار به زد و خورد فیزیکی هم می‌کشد.

4)      در گفتمان اقناعی، یا طرف مقابل قانع می‌شود یا می‌میرد!

5)   زنخدان، عبارت است از چانه که نقش مهمی در گفتگو ایفا می‌نماید. فلذا، هنگامی که فرد می‌خواهد گفتمان اقناعی‌اش به نتیجه دلخواه برسد، باید زنخدان مدعی را بگیرد.

6)   بعضی از مفسرین معتقدند که منظور از زنخدان، همان موی زنخدان است که امروزه به آن ریش می‌گویند. فلذا، در دعواهای فکری و فلسفی، داشتن ریش الزامی است!

7)   نو مفسرین فمنیست، تأویل فوق را گمراه کننده دانسته‌اند و معتقدند که الزامی بودن ریش برای مجادلات کلامی، موجب بد ریخت شدن خانمها خواهد شد و این گزاره را نفی می‌کنند. بنابراین، برای عام الشمول شدن گفتار سعدی، چاره‌ای نیست جز آنکه زنخدان را همان زنخدان بگیریم، نه ریش!

8)   بعضی از مفسران قائل به این هستند که ریش مظهر تفکر است (مخصوصاً از نوع بزی‌اش) و در این گفتار، زنخدان مجازاً به معنی منطق گفتمانی طرف است. یعنی سعدی خواسته بگوید که بر مدعی غالب شدم و اندیشه او را به تصرف خود در آوردم.

9)   برخی دیگر از مفسرین معتقدند که در تفسیر گفتار سعدی، باید به روان‌شناسی کلام او توجه داشت و دانست که عمل سعدی در قبال خشونت فیزیکی مدعی، مقابله به مثل نبوده و قصد ناز کردن طرف را داشته است. امروزه نیز در تداول عامه، انسانهای اهل تساهل و تسامح، چون کار گفتمان به مرز اقناع نزدیک می‌شود، دست به ریش خود یا ریش طرف می‌کشند و اشاره می‌کنند که: جان حاجیت! از خر شیطان بیا پایین! بنابراین، در این موضع، عمل سعدی به قصد تحبیب و دلجویی مدعی، و کوتاه کردن مرافعه صورت گرفته است. بنابراین، گرفتن زنخدان، عملی نمادین به منظور ترغیب طرف گفتمان، به اقناع است.

10)  بعضی از مصححین نسخ خطی، علی الخصوص ابن محمود، با تأمل در دستنوشته‌های بجا مانده از کتاب گلستان سعدی، بر این عقیده‌اند که کل تفسیرهای فوق بخطا بوده و گمراهی مفسرین ناشی از بدخوانی متن است و سعدی در اصل گفته است: بزنخدانش کوفتم! کسانی که با قرائت نسخه‌های خطی سر و کار دارند، می‌دانند که تصحیف گرفتم به کوفتم به جهت شباهتهای املایی کاملاً محتمل است. بخصوص آنکه، کاتبان قدیم، عموماً سرکش گاف را در تحریر می‌انداختند و گاف را کاف می‌نوشتند (چه عمل خطر ناکی!).

11)  اگر منطق گروه بالایی را بپذیریم، که خوشبختانه راه پذیرش آن کاملاً اتوبان است، باید قائل به کوفتمان اقناعی در منطق کلامی سعدی باشیم. و تجربه تاریخی ثابت کرده است که در اغلب مجادلات، بهترین راه اقناع، کوفتمان طرف مقابل است. یک مشت به چانه طرف بزن و ببین که چقدر منطقت پذیرفتنی و جهان‌شمول است.

12)  در فرهنگ مردم کرمان که به مسالمت‌جویی و بسنده کردن به دشنام و سقط معروفند و از برخورد فیریکی رویگردان، اصولاً صورت مسئله پاک است و کار به گریبان دریدن و زنخدان گرفتن نمی‌رسد. فلذا، در این باب، ایشان را مجادله‌ای با هیچ‌کدام از مفسرین نیست!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:36  توسط ابن محمود  | 

 

گوسفندان زیادند

مملکت هیچ کمبود خاصی ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:41  توسط ابن محمود  | 

 

ماهی مست/ اورهان ولی/ ترجمه یغما گلرویی/ تهران/ مؤسسه انتشارات نگاه/ 1386

رنگ قایق‌ها مال شما/ اورهان ولی/ ترجمه شهرام شیدایی/ تهران/ کلاغ سفید/ 1383

..

شاعر بزرگی بوده است به نام احمد شاملو که هرچه شعر از دیگران ترجمه می‌کرد،‌ آنها را به زبان شعری خودش بر می‌گرداند. آن قدر که آدم احساس می‌کرد همه شاعران بزرگ دنیا به زبان احمد شاملو شعر گفته‌اند: از پابلو نرودا تا لورکا، از کوبایاشی ایسّا تا مارگوت بیکل.

شاعر کوچکی هم هست به نام یغما گلرویی که شعرهایی را که دیگران ترجمه کرده‌اند بر می‌دارد و آنها به زبان شکسته‌ای که فقط خودش از آن خوشش می‌آید و زبان شعر مردمی تلقی می‌شود، تبدیل می‌کند و اسمش را می‌گذارد ترجمه.

..

قبلاً در مطلب دراز دامنی در همین وبلاگ با شواهد بسیار نشان دادم که ترجمه‌های یغما گلرویی از شاعران نامدار جهان به زبانهای ترکی و عربی و اسپانیولی و فرانسوی و آلمانی و روسی و انگلیسی، رونویسی ترجمه‌های دیگران است. دوست داشتید بروید بخوانید.

آن موقع یکی از دوستان عزیز با ناباوری گفت: شاید یغما اوایل برای اینکه به کار ترجمه مسلط شود، به ترجمه شعرهای قبلاً ترجمه شده می‌پرداخت. اما الآن خودش استاد این کار است. ما هم گفتیم: انشاءالله گربه است. البته اگر از خود استاد می‌پرسیدی، قطعاً جواب می‌داد که علتش این است که من همه این زبانها را از همه مترجمین قبلی بهتر می‌دانم و با ترجمه دوباره آنها، می‌خواهم توانمندی زبان فارسی و ناتوانی مترجمین قبلی را به نمایش بگذارم.

..

داشتم ترجمه شعرهای اورهان ولی را به قلم شهرام شیدایی می‌خواندم. کتاب، در سال 1383 توسط یک انتشاراتی گمنام چاپ شده بود. یادم افتاد که یغمای گلرویی عزیز هم پارسال کتابی از این شاعر ترک ترجمه! کرده است، که با نام زیبای: «ماهی مست» توسط یک انتشارتی نسبتاً معروف منتشر شده است. اولش حمل بر صحت کردم و گفتم یغما خودش ترک آذری است و حتمأ اورهان ولی را به زبان ترکی استانبولی خوانده و از ظرایف شعرهای او سر در آورده است. راستش، آن موقع کتاب شهرام شیدایی بعد از کتاب یغما گلرویی به دستم رسید و به صرافت مطابقت آنها نیفتادم. روز جمعه که بیکار شده بودم و داشتم اورهان ولی را تورق می‌کردم، یاد آن قضیه افتادم و شیطان گولم زد و به قول آبجی عزیزمان، بار دیگر در پوستین یغما گلرویی افتادم و متوجه شدم که آن مؤمن متقی دست از اعمال عزیز خود برنداشته و ظاهراً باورش شده که ترک عادت موجب مرض است.

..

«ماهی مست» ترجمه 66 قطعه شعر اورهان ولی است (البته مترجم! بعضی شعرهای کوتاه را از یک شعر چند پاره برگرفته و بصورت مستقل در آورده است). ازین 66 قطعه، فقط سه قطعه کوتاه در کتاب «رنگ قایق‌ها مال شما» نیست که احتمالاً از جای دیگر گرفته شده است. به عبارت دیگر، یغما گلرویی کتاب شهرام شیدایی را گذاشته جلوی رویش و 63 شعر از آن انتخاب کرده و لحن ترجمه را عوض کرده و به لحن مقبول خودش در ترانه‌هایی که می‌سراید در آورده است و بس! البته برای آنکه نوآوری هم بکند، اسم بعضی از شعرها را هم به سلیقه خودش تغییر داده و آن قدر هم هوش و حواس داشته که ترتیب شعرها را هم بهم بزند که گمان مشابهت نرود. و بجز یک مورد که از دستش در رفته و دستش را رو کرده، تقریباً در کار یغمای ترجمه شهرام شیدایی موفق عمل کرده است. دست مریزاد!

..

احتمالاً خود یغما و دوستدارانش خواهند گفت که طبیعی است شعرهای مقبول یک شاعر محدود است و هر کس بخواهد آنها را ترجمه کند، ناچاراً شعرها تکراری خواهد شد. مهم، زبان ترجمه است که باید متفاوت باشد که هست! زبان شل و ول و بی تحرک شهرام شیدایی کجا و زبان شناور و مردمی یغما کجا؟!

..

جریان شعر نو ترکیه با سه شاعر نوگرا پدید آمد: اورهان ولی، اکتای رفعت و ملیح جودت. این سه شاعر که رفیق حجره و گرمابه و گلستان بودند، به «غریب چی‌ها» شهرت داشتند. اگر صداقتی در کار یغمای عزیز بود، چرا سراغ آن دو شاعر دیگر نرفت؟ عدل، یغما بر می‌دارد سراغ همان شاعری می‌رود که قبلاً شعرهایش ترجمه شده است. چون به پخته‌خواری عادت کرده و فکر می‌کند اگر لحن ترجمه را عوض کند و از کلمات مشابه بهره بگیرد و آنها را بالا و پایین کند، دم خروس «سرقت ادبی» پنهان خواهد ماند و اصولاً کی حوصله دارد که دنبال مطابقت این دو کتاب برود؟

..

برای اینکه بدانید ترجمه یغما گلرویی با ترجمه شهرام شیدایی چه تفاوتهای آشکاری دارد، مقایسه کوچکی انجام می‌دهیم:

جیب سوراخ    جلیقه سوراخ

سرآستین سوراخ   ردا سوراخ

تنبان سوراخ    پیراهن سوراخ

 

آبکشی مگر برادر؟

(«شعر سوراخ»/ ترجمه شهرام شیدایی/ ص 91).

 

جیب سوراخ!

جلیقه سوراخ!

آستین سوراخ!

کت سوراخ!

پیراهن سوراخ!

تنبون سوراخ…

 

دِ آب‌کشی مگه؟ برادر!

(«سوراخ»/ ترجمه یغما گلرویی/ ص 19).

 

تردیدی نیست که ترجمه یغما با ترجمه شهرام از زمین تا آسمان فرق دارد. هم شکل سطرنویسی‌اش بهتر است. هم چند تا علامت!! اضافه دارد. تنبان شده تنبون و بعد از پیراهن آمده و مسلماً اینجوری بهتر است. آبکش را شهرام نفهمیده و سر هم نوشته و یغما که فهمیده‌تر است، جدا نوشته. سطر آخر که بکلی فرق کرده است. «دِ» واقعاً باعث اعتلای ترجمه یغما شده و تبدیل مگر به مگه که تکلیفش روشن است و هر وجدان بیداری اذعان می‌دارد که یغما شعر اورهان ولی را زنده کرده است.

..

یک تطابق دیگر هم بد نیست انجام دهیم تا روش ترجمه یغما دستتان بیاید:

زخم چاقوی روی پیشانی‌ام

به خاطر توست ؛

قوطی سیگارم یادگاری از توست ؛

تلگراف زدی:

«دستات اگه تو خونه بذار بیا»

چه طور می‌تونم فراموشت کنم،

روسپی خوشگلم.

(«یادآوری»/ ترجمه شهرام شیدایی/ ص 77)

 

زخم چاقوی رو پیشونیم

واسه خاطر توست!

قوطی سیگارم

تنها یادگاریته!

تلگراف زدی که

خونه زنده‌گیتُ ول کنُ بیا!

مگه میشه از یادم بری؟

خراب خانوم خوش‌گلم!

(«یادآوردن»/ ترجمه یغما گلرویی/ ص 45)

از آخر شروع کنیم: منظور از خراب خانوم همان زن روسپی ترجمه شهرام است که بصورت محترمانه بیان شده است. البته اگر همان «خانوم» تنها را هم می‌آورد، منظور را می‌رساند. خوشگل و خوش‌گل دو کلمه جداگانه‌اند و با هم کلی فرق دارند. معلوم نیست چرا شهرام شیدایی از دست و خون اسم برده و متوجه نشده که منظور اورهان ولی از «خونه» همان «خانه» است نه «خون+ ه». بنابراین، یغما با تیزهوشی متوجه ترجمه غلط شهرام شده و معنی درست شعر را به دست داده است: خونه زنده‌گیتُ‌ ول کنُ بیا! اصلاً چه معنی دارد دست آدم توی خون باشد؟ به نظر شما، «واسه خاطر توست» بهتر از «به خاطر توست» نیست؟ بخدا هست! اصلاً بیایید همه شعرها را مطابق سلیقه یغما بازنویسی کنیم تا شعر از طبقه آریستوکرات بیرون بیاد و برود میون مردم کوچه و بازار.

..

یغما با همه زرنگیش، یکجا از دستش در رفته و دم خروس مذکور را به نمایش گذاشته است. شعر «؟» اورهان ولی با ترجمه شهرام شیدایی چنین است:

چرا تا می‌گویم اسکله

دیرک‌ها به یادم می‌آید

و تا می‌گویم دریای آزاد  بادبان‌ها؟

 

تا می‌گویم اسفند   گربه‌ها،

تا می‌گویم عدالت   کارگرها

و چرا آسیابان پیر

بدون هیچ فکری به خدا ایمان دارد؟

 

و روزهایی که باد می‌وزد

باران اُریب می‌بارد؟

(ص 43)

 

این شعر را یغما گلرویی بر اثر حواس‌پرتی دوبار ترجمه کرده و هر دو ترجمه را با دو اسم متفاوت و دو شکل مختلف توی کتابش گذاشته است. البته اگر از یغما بپرسی، خواهد گفت: اولاً این نکته انحرافی را گذاشتم ببینم کسی کتاب را درست می‌خواند یا نه؟ دومندش، می‌خواستم نشون بدم که میشه این شعر را چند جور ترجمه کرد. حالا هر دو ترجمه! را بخوانید:

«؟»

واسه چی وقتی می‌گم اسکله

دیرکا یادم می‌افتنُ

تا می‌گم دریا

بادبونا؟

 

چرا ماه اسفند

گربه‌ها رُ یادم میاره وُ

کلمه‌ی عدالت

کارگرا رُ؟

چرا اون آسیابون پیر

بدون فکر کردن به خدا ایمون داره؟

 

واسه چی بارون تو باد

اُریب می‌باره؟

(ص 71)

 

«چراها»

چرا تا اسم اسکله میاد

یاد تیرکا می‌افتمُ

تا کسی اسم دریا رُ میاره

بادبونا جلو چشم میان!

 

چرا تا می‌گن اسفند

یاد گربه‌ها می‌افتمُ

تا می‌گن عدالت

یاد کارگرا؟

 

چرا این آسیابون پیر،

بدون اینکه یه دم مخشُ کار بندازه

به خدا ایمون داره؟

 

وقتی که باد میاد

چرا بارونم کجکی می‌باره؟

(ص 47)

 

همین دو ترجمه کافی است تا نشان دهد یغما با چه ترفندی ترجمه‌های دیگران را عوض می‌کند و محصول کارش می‌شود ترجمه جدید. حالا همین جمله را من با زبان یغما بازنویسی می‌کنم: همین دو نمونه، جون حاجیت فقط همین دو نمونه، برا ما حجّته تا همه شیرفهم شن که این جوونه چه دوزُ کلکی سوار میکنه و چه جوری دیلماج دیگرونُ به اسم خودش جا می‌زنه!

..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 7:1  توسط ابن محمود  | 

 

1)

لیلا لیلا

دوباره لیلا لیلا

مجنون آمد، چه هیبتی!

واویلا!

بنگر مدل جنون موهایش را

پیراهن پاره پاره‌اش را عشق است!

 

2)

دکتر لیلا، روان‌پزشک معروف

رو کرد به والدین مجنون:

                               ـ اما

اوضاع عمومی‌اش رضایت بخش است

دل‌ضعفه گرفته، ساندویچش بدهید!

 

3)

مجنون از بس به ساندویچی می‌رفت

با دختر صاب‌مغازه وصلت فرمود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:56  توسط ابن محمود  | 

 

دوستت دارم ای باغ

گرچه بر شاخه‌هایت

میوه‌ای نیست جز زاغ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:31  توسط ابن محمود  | 

 

بیرونی. بزرگراه تهران ـ‌‌‌ کرج

افسر گشت نامحسوس در برابر دوربین، یک خودرو خطاکار را متوقف کرده و دارد با پسر جوانی که دستپاچه هم هست، گفتمان انتقادی می‌کند.

 

افسر    شما می‌دانید که تند رفتن در بزرگراه آن هم با وجود ماشین گشت نامحسوس و دوربین صدا و سیما چقدر جرم بزرگی است؟

جوان     جناب سروان! من مادرم مریض بود و مجبور بودم با سرعت ایشان را به نزدیکترین اورژانس ممکنه برسانم.

افسر    ئه! ایشان مادر شما هستند؟ خیلی خوب مانده‌اند. به شما تبریک می‌گویم. ولی به نظر می‌رسد سن ایشان از سنّ شما کمتر باشد!

جوان     جناب سروان! همان طور که خودتان مستحضرید قدیمها سن ازدواج خیلی پایین بوده و والده ما نیز در سنین نوجوانی به مناکحت ابوی ما در آمده‌اند.

افسر    ولی این موضوع حتی اگر صحت هم داشته باشد، دلیل نمی‌شود که شما با سرعت بالا در بزرگراه از بین ماشینها برانید و جان والده گرامی را به خطر بیندازید.

جوان     جناب سروان! مگر خودتان جوان نبوده‌اید و جوانی نکرده‌اید؟ حالا ما یه گهی خوردیم. شما را جان والده مکرمه‌تان از ما بکشید و بگذارید به کارمان برسیم که دیرمان شده.

افسر    اولاً که این طرز صحبت کردن با یک افسر گشت نامحسوس آن هم در برابر میلیونها چشم نیست. در ثانی، اِعمال قانون را گذاشته‌اند برای چنین مواردی. اگر ما در برابر خطای امثال شما گذشت کنیم، پس قضیه اِعمال قانون چه می‌شود؟

جوان     جناب سروان! درسته که اِعمال قانون بالاترین وظیفه در جهان بخصوص در این قسمت از بزرگراه تهران ـ کرج است، اما جان هر چه و هرکه دوست دارید نگذارید زندگی من بخاطر این دوربین تباه شود.

افسر    جناب ستوان! با مرکز مشخصات خودرو را هماهنگ و بعد از اِعمال قانون به مقدار لازم، ایشان را به اتفاق والده گرامی (ظاهراً) به نزدیک‌ترین آژانس مسافرتی برسانید.

جوان     جناب سروان! بابا من اگر دیر به جلسه سید مهدی موسوی برسم و لکچرم را در مورد «ضرورت عدم اِعمال قانون در غزل پست مدرن» ارائه نکنم، سید کاری می‌کند که دنیا برام از گه هم تیره‌تر و تلخ‌تر شود.

افسر    ئه! شما شاگرد سید مهدی موسوی هستید؟ دیدم رانندگی‌تان مثل حرف زدنتان قدری پسا مدرن بود! جناب ستوان! شما فعلاً اِعمال قانون نکنید تا من قضیه را بیشتر بررسی کنم.

جوان     خیر از جوونی‌تان ببینید. این قضیه والده و اورژانس راستش الکی بود. مشکل من همین کلاس سید مهدی موسوی بود و این آبجی را هم دارم می‌برم بلکه قدری غزل پست مدرن یاد بگیرد.

افسر    من بخاطر این سید این دفعه از خیر اِعمال قانون می‌گذرم. راستی، لب‌تاپ موسوی پیدا شد؟ شنیدم تو این یک سال غزل پست مدرن خیلی افت کرده!

جوان     شما ایمیلت را به من بده. من خودم بعداً مفصل برایتان توضیح می‌دهم. الآن اگر دیر برسم، سید خشتکم را به باد فنا می‌دهد.

افسر    به این سید بگو من با غزل «مهدی موسوی باحالی است» خیلی حال می‌کنم. ولی سعی کند کلمات رکیک و فحش و سکس و خشونت کمتر توی شعرش بیارد که جلوی دوربین خوبیت ندارد و اگر من اختیارات داشتم تا حالا چند بار در مورد او اِعمال قانون کرده بودم.

جوان     جناب سروان! اگر جرئت کردم، چشم!

 

..

داخلی. جلسه شعر

صداهای مبهمی شنیده می‌شود، اما گوینده آن دیده نمی‌شود.

 

ناشناس      کره بز الاغ! لکچر این موقع بدرد عمه جان محترمت می‌خوره! اگر این قدر که الاغ یونجه را می‌فهمید، تو نظم و انضباط را می‌فهمیدی، الآن شعر امروز ما این‌جوری به گه‌ خوردن نیفتاده بود!

جوان     ... / ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 22:19  توسط ابن محمود  | 

 

نایبان یزید در مکه:

می‌نماید دلارهای حج

زیر دندان چرکشان

                        مزّه ؛

 

و گلوی زلال باران را

می‌شکافد ستاره شش پر،

تیغ بر جان رودها بسته‌ست

شمر در غزّه

شمر در غزّه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:28  توسط ابن محمود  | 

 

دنیای بدی شده است. دیگر به راوی‌ها هم اعتماد نمی‌توان کرد. هر جور دل‌شان می‌خواهد سر و ته داستان را بهم می‌آورند و کاری به این ندارند که این امر شدنی است یا نشدنی و یا اصلاً کاراکتر داستان، بهش می‌آید ازین کارها بکند یا ازین‌ حرفها بزند. هر چیزی را ـ نعوذ بالله ـ به هر چیز وصل می‌کنند و اسمش را با افتخار می‌گذارند روایت نامعتبر (Unreliable Narrative) و از آن بدتر روایت اغفال‌گر. آقا! همین‌ها هستند که جوانان ما را از راه بدر می‌کنند. فکرش را بکن. آخر درست است روایی که خودمان علمش کرده‌ایم، ما را اغفال نماید و به عبارت محترمانه‌تر دچار توهم واقعیت‌مان کند؟ ما از بس به این مقوله فکر کردیم، همین چهار تا شاخ مو هم که داشتیم، افتاد توی رودخانه و ماهی شد و همراه سایر ماهی‌های رودخانه، رفت به ناکجا آباد.

..

در همین راستا، ما چند تا علت به ذهنمان می‌رسد در ارتباط با دروغگو بودن یا غیر قابل اعتماد بودن راوی که می‌تواند خودش در نقد مدرن، مورد توجه اندیشمندان معاصر از امروز تا صد سال دیگر قرار بگیرد.

1)   راوی دشمن خداست و مقتضای طبیعتش این است که دروغ بگوید و ما را دچار توهم واقعیت کند. مثل چوپان دروغگو (علیه ما علیه) که همه روایتهای چوپانی بعد از خودش را نامعتبر کرد!

2)   راوی در بچگی با پدرش مشکل داشته است و آخر عمری (البته آخر عمر پدرش نه خودش)  که می‌خواسته به روابطش با ابوی محترم سر و سامانی بدهد، او را قدری بیشتر از آنچه بوده، بالا برده و ازو در ذهنش قهرمان بزرگی ساخته است و برای اینکه کارش را توجیه کند، اسمش را گذاشته: روایت ناموثق!

3)   در یک ردیف مورچه که پشت سر هم می‌رفتند تا داستان تازه‌ای خلق کنند، از اولی می‌پرسند که چند تا مورچه پشت سر تو راه می‌روند؟ می‌گوید بیست تا. از یکی مانده به آخری می‌پرسند، او هم می‌گوید بیست تا! در وهله اول شاید به ذهن‌ برسد که این دومی راوی دروغگوی نامعتبری بوده است. اما باور کنید که او فقط می‌خواسته چرخه داستان را درست کند و آخری را برساند به اولی. در واقع، او برای وصل کردن آمده است!

4)   عدم قطعیت مهمترین مسئله انسان مدرن است. وقتی نمی‌توان با قطعیت از چیزی سخن گفت، چگونه انتظار دارید راوی جایز الخطا نباشد و حرفهای غیر قطعی نزند؟

5)   چون احسن اوست اکذب او. راوی طرفدار نظریه‌ای است که معتقد است: بهترین شعر، دروغ‌پردازترین آنهاست و شاعر پیمبر راستینی است که جز دروغ گفتن کاری بلد نیست.

6)   دلش می‌خواهد. اگر همه بخواهند یک روایت سر راست کاملاً منطبق با امر واقع بگویند، قصه خواندن و از آن مهترین خوانش داستان چه لذتی دارد؟ بنابراین، راوی با اعتقاد به اینکه: اتاق من مرکز جهان است، دلش می‌خواهد توی اتاق خودش همه جور عمل مجاز و غیر مجازی که دوست دارد انجام دهد.

7)   احتیاج دارد دروغ بگوید. چون منطق روایت حکم می‌کند که ماجرای آن غیر منطقی اما باورپذیر جلوه کند. اصولاً دروغ گفتن یکی از نیازهای اجتناب ناپذیر و غیر قابل انکار انسان قصه‌پرداز امروز است.

8)   چون می‌خواهد شرافت‌مندانه صد سال دیگر هم زندگی کند. چه معنی دارد آدم دل به این دنیای زودگذر نبندد و به بهانه عشق و حال در آن دنیا، خودش را از نعمات بی‌شمار این دنیا محروم کند؟ این خودش نوعی کافر نعمتی و ناسپاسی نسبت به خداوند متعال است. بنابراین، راوی انسان شریفی است که قدر نعمتهای خدا را خوب می‌داند.

9)      تناقض در خرده روایتها، موجب اعتلای روایت کلان می‌شود!

10)  انسان موجودی است متناقض که می‌خواهد سر به تن کسی که تا حد پرستش دوست می‌دارد، نباشد. فی الواقع، کشتن معشوق، بهترین روش جاودانی کردن عشق است: مردار بود هر آنکه او را نکشند. من مات من العشق فقد مات شهید.

11)   چون راوی اهل تشیع نیست و محمدیاش اجماعاً صلوات!

12)  فردوسی خودش می‌گوید: که رستم یلی بود در سیستان/ منش کردمی رستم داستان. و مفهومش این است که رستم واقعی، یک آدم درپیتی یک‌لاقبای مافنگی بیش نبوده است و این همه یال و کوپال را راوی که همان فردوسی علیه‌الرحمه خودمان باشد، برای رستم درست کرده و شده است پهلوان ایران زمین. و از سوی دیگر، وقتی سلطان محمود به او می‌گوید: از قبیل رستم تو صد تا آدم در سپاه من است، غیرتی می‌شود و می‌گوید: من ندانم که در سپاه تو چند تا رستم خاک و خل می‌خورند، اما دانم که تا جهان جهان است، خداوند عالم بنده‌ای همچو رستم نیافریده و نیافریند! تناقض را می‌بینید! بنابراین، فردوسی پدر نظریه روایت نامعتبر است!

13)   ..

14)  چون می‌خواهد از اعتبار خانوادگی‌اش دفاع کند. چه معنی دارد پدر آدم، یک آدم بی پدر معمولی نامرد باشد؟ آدم روایت ناموثق بسازد بهتر از آن است که پدرش نامرد باشد!

15)   همان بالایی‌ها کفایت است!

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 17:27  توسط ابن محمود  | 

 

محصول باد: ابر

محصول ابر: برق

محصول برق: نور

محصول نور: قبض

محصول قبض: فقر

محصول فقر: درد

محصول درد: شعر

محصول شعر: آه

محصول آه: باد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:24  توسط ابن محمود  | 

 

وی افزود: من از شما خواهش می‌کنم این اصطلاح غلط «فرار مغزها» را هرگز بر زبان نیاورید که اوقات من از این‌ هم که هست تلخ‌تر می‌شود. مغز هیچ وقت فرار نمی‌کند. بلکه این پا هست که فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. همه شنیده‌اید که می‌گویند: پا به فرار گذاشت. هیچ وقت شنیده‌اید که بگویند: مغز به فرار گذاشت. بنابراین، مغز هیچ‌گاه فرار نمی‌کند و از آنجا که هست یک سانت هم جابجا نمی‌شود.

وی با بیان اینکه ایرانیان از طلیعه تاریخ تا امروز اندیشمندانی داشته‌اند که خدمات شایانی به بشریت کرده‌اند، گفت: بشریت وامدار ما دانشمندان ایرانی است. اگر اندیشمندان ما به کشورهای دیگر نمی‌رفتند و دانش خود را در اختیار ملل نامتمدن غرب نمی‌گذاشتند، الآن غرب در آتش افسانه هولوکاست سوخته بود و این ما بودیم که آنها را از خاک مذلت بلند کردیم.

وی افزود: پدیده مهاجرت نخبگان ما به کشورهای پیشرفته، امر مبارک و میمونی است که باید آن را به فال نیک گرفت و نباید با زدن برچسبهایی مثل «فرار مغزها» شیرینی این فتوحات را که در دو سه سال اخیر به دست آمده است، در کام ملت تلخ کنیم و آب به آسیاب استکبار به جهانی به سردومداری آمریکای جهانخوار بریزیم.

وی همچنین اظهار داشت: ما توانسته‌ایم در سالهای اخیر در زمینه «صادرات مغزها» رتبه نخست را در بین همه کشورها به دست بیاوریم که پیروزی ارزشمندی است. جوانان ما در عنفوان جوانی به کشورهای دیگر می‌روند و ارزشهای مورد تأیید ما را به دیگر ملتها صادر می‌کنند و این همان راهبرد اصلی نظام ماست که می‌خواهد انقلاب خود را به همه جهان صادر کند و بر عکس آنچه غرب می‌پندارد، ما دست از این اعتقاد راسخ خود که همانا صدور انقلاب است، برنداشته‌ایم بلکه روش آن را تغییر داده‌ایم.

وی افزود: جوانان ما در سنین پیری با کوله‌باری از تجربه به آغوش میهن اسلامی بر می‌گردند و این خودش باعث ایجاد ارزش افزوده در سرمایه‌های معنوی کشور می‌شود و نتایج درخشان آن چند سال دیگر مشخص خواهد شد.

وی گفت: اگر ایران تصمیم بگیرد که همه مغزهای صادر شده را به یکباره از سراسر دنیا فرا بخواند، جهان غرب دچار بحران عمیقی خواهد شد.

وی، تکثیر ارزشهای اسلامی را از طریق «صادرات مغزها» یکی از دستاوردهای درخشان کشور دانست و گفت:...

..

..

متأسفانه دوربین ما به علت تمام شدن شارژ، موفق به ضبط سایر اظهارات ارزشمند «وی» نشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:37  توسط ابن محمود  | 

 

من از واژهها ناگزيرم

و اين خاك از برف ؛

بيا برفروبي كن اي عشق

                                    انديشهام را.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:54  توسط ابن محمود  |