تبليغاتX
... وقايع ابن محمود ...

... وقايع ابن محمود ...

لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد

 

خنجرش را در غلاف سینه‫ام جا داد

بار اول

عشق!

گفت: بايد یادتان باشد

عشق، بازی نیست

عشقبازی

کار این بازیگران نازنازی نیست.

..

خنجرش را

بار دوم

از غلاف سینه‫ام برداشت

چند سانتی آن طرف

جای خوبی کارسازی کرد

گفت:

گاه می‫باید که با عشاق

از در الطاف وارد شد

گاه می‫باید بدین منوال

دلنوازی کرد!

..

بار سوم

داشت

خنجرش را زیر شیر آب

شستشو می‫داد

گفت:

عشق، راه پاکبازان است

لاجرم باید که خنجر را

از پلیدی‫ها مبرّا کرد

بعد در آرامشی آبی

خنجرش را در غلاف سینه‫ام جا کرد!

..

با تمام احتیاط عقل

دفعهء چارم

نمی‫دانم چه وردی خواند

باز هم پای مرا در دام خود آورد

باز هم دل بود

که در این بازی بی فرجام وا می‫داد

عشق می‫خندید زیر لب

خنجرش را داشت در خونم جلا می‫داد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط ابن محمود  | 

 

آقا رضا پارسا كه مدتها بود با غزل سر آشتي نداشت، اخيراً با غزل پيوند خود را برقرار و عهد خود را استوار كرده است. في الواقع، همان طور كه كبوتر بر درخت لانه ميكند و عشق در قلبهاي عاري از عشق آشيانه ميكند و باد زلف عروسان چمن را شانه ميكند، غزل هم به سراغ رضاي عزيز آمده و قرار است بار ديگر افسانه عشق او را بر سر زبانها بيندازد. در همين گير و دار، عبدالحسين انصاري كه متوجه شده بود آقا رضا غزلي تازه در طبق اخلاص خويش گذاشته است، به سراغ او ميرود و وقتي غزلش را ميخواند بنا به همان حس رفاقت ازلي، به او يادآور ميشود كه در غزلش از قافيه «پرسپوليس» كه از قوافي بسيار ارزشمند زبان فارسي است و جاي خالي آن در هر غزلي احساس ميشود، چنان كه شايد و بايد استفاده ننموده است. فلذا، با همه گرفتاري ذهني و اشتغالات مهمه خودش دست بكار ميشود و صرفاً به منظور خدمت به زبان و ادبيات فارسي، بيتي مبتني بر قافيه مذكور از بحر ذخّار ذهن و ضمير خود بيرون ميآورد و آن را همچون گوهري گرانبها بر گردن غزل آقا رضا آويزان ميكند. و اما آن غزل مذكور:

 

کنار یک شبه... نیمه لخت بی تندیس

همیشه زندگی...ات را جدا/ جدا بنویس

.

.

صدای جیغ زنی توی بوق ماشین ها

نگاه ترس من از چشم های کور(!) پلیس

 

دوباره مبحث تردید رای های خراب

شروع می شود از وزن «غیبت» و «تثلیث»

 

همینکه منتظری و « چقدر گرمت است»

و از مغازه خریدی یکی دو تا ساندیس

 

شبیه معجزه ای که نبود هرگز؛ بود؟

دروغ های قشنگ همیشه ام به رئیس

 

صدای پیرزنی در سکوت send  به all

کنار پای من انگار بچه ای شده خیس!

 

چه شهر امن و خرابی است ، باورش سخت است

کتابهای سراپا دروغ و جلد نفیس!!

 

کنار می روم و ریش میزنم هر بار

و پول هنگفتی که گرفته از تدریس!

 

در این دو هفته.. دو ماه است ساعتم خوابی-

- د/ر عشق بازی ما شد لباس زیرم خیس

 

«نگاه ساده‫ی من را از عشق می دزدند

شبانه مثل ستون های لخت پرسپولیس»

 

هنوز می نفسم در غبار(!) شهر شما

نوشته می شوم این بار هم به خط سلیس

.

.

خبر رسید بمان و نفس...بمیر و بکش

و چوب زندگی پوچ را بگیر و بلیس

..

حتماً خودتان بهتر از ديگران ملتفت شدهايد كه بيت عبدالحسين همان بيت آبي رنگي است كه بر تارك غزل آقا رضا ميدرخشد. البته آن علامت (!) كه وسط بيت بعدي جا خوش كرده، هنوز تكليفش معلوم نيست كه از خود آقا رضا ميباشد و يا اين علامت نيز محصول ذهن عبدالحسين خان است.

علي ايّ حال، از آنجا كه احتمال دارد ساير دوستان پست مدرن كه در كار گفتن غزلهايي با قافيههاي نفيس هستند، بر اثر گرفتاري يا هزار جور مسئوليت اجتماعي ديگر نتوانند به داد همه قوافي برسند و ممكن است يك واژه بسيار مهم از دستشان در برود يا از چشمشان بيفتد و مفهوم عدل پروري و عدالت گستري زير سؤال برود، از همين تريبون به همه جوانان غيور غزلسرا صلا در ميدهيم و آمادگي خود را براي تأمين كمبود هر گونه قافيهء از نظر افتاده اعلام ميداريم.

في المثل، در همين غزل با همه توجه و دقت آقا رضا و عبدالحسين خان، جاي خالي قافيه‫هايي همانند: تشخيص، تلبيس، پرديس، تئودوراكيس، غليس (همان شكل غليظ شده غليظ است)، ابليس و... بدجوري احساس و بلكه مشاهده ميشود. حالا اين چند بيت را تقديم آقا رضا ميكنيم تا هر جاي غزلش خواست، آنها را كارسازي و آويزان كند:

 

و شب كه بنده به آينه سجده مي‫كردم

ترا ندادم انگار از خودم تشخيص

كسي شبيه شما روز جمعه مي‫آمد

ـ خدا نصيب كند! ـ از زيارت ابليس

چگونه درك كند گفته لسان الغيب؟

كسي كه باز Delet مي‫كند ترا از ليسـ...

تُ باز طفلكي امروز مضطرب شده‫اي

بيار بالا ... تُف كن ... از پراگ تا تفليس!

 

يادآوري: اشكال وزني بيت آخر كاملاً آگاهانه و شخصاً با دخالت ذوق مبسوط گوينده صورت گرفته است و ربطي به زور زدن بيخودي طبع گهربار ما ندارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:4  توسط ابن محمود  | 

 

همان طور که ادبیات مشحون از نماد و تصویر و استعاره است، سینما هم ازین قافله عقب نیست و به مدد دوربین و نگاتیو و پرده، درین باب کلی معجزه میتواند به منصه ظهور برساند. البته فیلمسازی به آن دشواری که بعضیها گمان میبرند نیست و فیلمساز شدن و کسب شهرت جهانی آنقدر راحت است که من تعجب میکنم که چرا ملت شریف ایران همگی چرا در صنعت سینما اشتغال ندارند؟ علی ایّ حال،  ما بنا به رسالت تاریخی ابن محمودی خود، برای کسانی که علاقه مند ساخت فیلمهای مخملی هستند، تعدادی نماد و تصویر حاضر و آماده جفت و جور کرده ایم که بی هیچ چشمداشت مادی و معنوی آن را در طبق اخلاص میگذاریم (که همین وبلاگ عزیز است). ما حتی اسمی هم برای این فیلم اندیشیده ایم تا خدای نکرده فیلمسازان ما دچار گرفتاری اندیشه نشوند: آمیزش و آموزش! منظور از آموزش، همان گوهر اصیل تفکر انسانی یعنی حکمت و فلسفه است و منظور از آمیزش، اختلاط عاطفی انسان با طوایف انسانی اعم از همجنس و غیر همجنس است، و ما با همه رواداری، زیاده گویی درین باب را روا نمیداریم.

..

کورنومتر. همان گونه که از اسم این آلت بر میآید، وسیله ای است برای سنجش زمان و طایفه ورزشکار بدان نیاز وافر دارند. یکی از ورزشهای باستانی که تا کنون فدراسیونی برای آن تشکیل نشده است، ورزش «بوسیدن» است که فرزندان آدم از مرد و زن از همان قدیم ندیمها بدان اشتغال موفری داشته اند. آدم برای اینکه بتواند لحظات خوش زندگی را که صرفاً همان بوسیدن طرف مقابل است، اندازه گیری نماید، بایستی حتماً یک کورنومتر بهمراه داشته باشد. بنابراین، یکی از ابزارهای لازم در صحنه های فیلمسازی مخملی، کورنومتر است.

..

شمع. وسیله ای است که انسانهای قدیم از آن برای روشنایی استفاده میکردند و در پرتو نور آن به خلق شاهکارهای متعدد میپرداختند. این وسیله، تا چندی قبل تقریباً داشت منقرض میشد که به همت دولت خدمتگزار مجدداً به چرخه زندگی ما ایرانیها وارد شده است. فلذا، هر فیلمساز شیر پاک خورده ای وظیفه دارد برای احیای این نماد کهن دست بکار شود و تا میتواند در فیلمهایش شمع روشن کند. مبادا خیال کنید شمع را باید فقط سر مزار عزیزان یا طاقچه خانه ها یا معابد متروک افروخت. فی الحال، روی داشبورد اتومبیل بهترین مکان برای افروختن شمع است. شمع معجزه یک لحظه و نماد تنهایی آدمهاست.

..

کلید. همان طور که مولانا ناصر فیض در قصیده کلیدیه خود فرموده اند، هر قفلی با کلید ویژه خودش باز میشود. اما بعضی آدمها از نعمت داشتن «شاکلید» برخورداند و میتوانند همه قفلهای کلیه درها را با یک کلید باز کنند. نمایش خصوصیات چنین آدمهایی فقط با استفاده از نماد کلید (آن هم بلند و مردانه) امکان پذیر است.

..

کفش. متأسفانه انسان نخستین کفش بپا نمیکرد. اما کشف عشق همزمان بود با اختراع کفش! به همین دلیل، ما در اصالت عشق اجداد اولیه خود (از قبیل هابیل و قابیل) قدری تردید داریم. همزمان با توسعه صنعت کفش سازی توسط بنی آدم، مفهوم عشق هم دچار گسترش روز افزونی شد. هر کفشی به هر پایی سازگار نیست و هر انسانی با یک کفش، کارش راه نمی افتد. به نظر شما، اگر آدم بخواهد زنی را نشان دهد که همزمان دل به دو مرد باخته است و از زبان تأثیرگذار تصویرهای نمادین مخملی استفاده کند، چه ابزاری بهتر از کفشهای لنگه به لنگه است؟

..

پرده. بقول سهراب سپهری خودمان: همیشه فاصله ای هست. و برای نمایش این فاصله نازک، چه چیزی بهتر از پرده؟ نه اینکه پرده پوشی کنیم، اما اگر آدم با یک مهماندار هواپیما هم بخواهد دل بدهد و قلوه تحویل بگیرد، از استعمال پرده ناگزیر خواهد بود. البته، اگر زن و مرد اجنبیه از بیتوته در زیر یک سقف بدون حضور دیگران ناگزیر گردند، احوط آن است بین آنها پرده ای حایل باشد که مفاسد دیگر امکان ظهور نیابد.

..

در سینمای مخملی نمادهایی مثل روزنامه، شراب، گل سرخ، چتر و پروانه هم قابل استعمال می باشد که به جهت پرهیز از درازه گویی، از تفصیل آن در میگذریم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط ابن محمود  | 

 

منصور واعظی دبیر شورای فرهنگ عمومی کشور از افزوده شدن 10 مناسبت جدید بهمناسبتهای مندرج در تقویم رسمی کشور در سال 1388 خبر داد. اين ده مناسبت عبارتند از:

1)      سوم اردیبهشت همزمان با زادروز شیخ بهایی: روز معماری

2)      روز 17 خرداد : بزرگداشت حاج ملا هادی سبزواری

3)      اول آذر روزی که قانون بورس کشور به تصویب رسید: روز بورس یا بازار سرمایه

4)      روز20 فروردین شهادت مرتضی آوینی: روز هنر اسلامی

5)      روز 22 اردیبهشت زادروز شیخ مرتضی انصاری: روز فقه و زندگی

6)      اول ذیحجه روز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه (ع): روز ازدواج

7)      روز 30 آذر: شب یلدا

8)      روز 18 اسفند که روز تأسیس کانونهای فرهنگی  هنری مساجد است: روز مسجد

9)      روز چهارم مرداد که اولین نماز جمعه کشور برگزار شد: روز نماز جمعه

10)   روز 13 شهریور سالروز بزرگداشت ابوریحان بیرونی: روز مردم شناسی

 

..

در اين ارتباط، چند پيشنهاد اساسي به استحضار ملت شريف ايران و دبير محترم شوراي فرهنگ عمومي ميرسد:

اول. شنبه شانزدهم اردیبهشت، سالروز تاريخ راه اندازي وبلاگ ابن محمود كه بي شك واقعه مهمي در تاريخ ادبيات طنز ايران و جهان و ساير كرات و منظومههاي شمسي و قمري است روز بينالكهكشاني طنز نامگذاري شود.

دوم. روز 25 ارديبهشت كه قبلاً به نام روز بزرگداشت فردوسي نامگذاري شده است، با توجه به منويات بسيار مهم و گهربارما به روز ملي «ميباشد» تغيير نام پيدا كند.

سوم. با توجه به اينكه شب يلدا في الواقع همان شب يلداست و نه روز شب يلدا، براي بهينه سازي مصرف مناسبتها، پيشنهاد ميشود روز 30 آذر به دو بخش مجزا تقسيم شود. از 7 صبح تا 7 شب به يك مناسبت مهم كه برادران عزيز تشخيص ميدهند اختصاص يابد (مثلاً روز ملي هندوانه و تنقلات) ، و از 7 شب تا 12 شب (و هرچه بيشتر) به شب يلدا.

چهارم. روز چهارم مرداد را برادران عزيز، به مناسبت اينكه 4 مرداد امسال مصادف با جمعه است، روز نماز جمعه تعيين فرمودهاند. در سالهاي آتي ممكن است 4 مرداد شنبه يا پنج شنبه باشد. فلذا، بهتر است اين مناسبت را شناور نمايند و هر سال از اول تا دهم خرداد هر روز كه به جمعه افتاد، روز نماز جمعه اعلام شود.

پنجم. با توجه به مفهوم عدالتگستري كه از مفاهيم بنيادين فكر و عمل دولت خدمتگذار است، براي آنكه اديبان محترم كشور احساس نكنند كه دولتمردان بين شعر و نثر فرق قائل هستند، همان گونه كه روز تولد استاد شهريار به عنوان روز ملي شعر تعيين شده است، روز تولد سركار خانم فاطمه رجبي با توجه به نثر درخشان و خدمات شايان توجه ايشان به ادبيات زنانه و مردانه، به عنوان روز ملي نثر انتخاب گردد. در اين روز مي‫‫توان از رييس محترم مجمع تشخيص مصلحت و سيد محمد خاتمي و آقاي كروبي كه دائماً هدف مرحمت و مهرباني خانم رجبي قرار ميگيرند، براي سخنراني و تجليل از نثر تأثيرگذار خانم رجبي و كلاً همه نثرهاي تأثيرگذار دعوت بعمل آورد.

ششم. چند پيشنهاد هم شما بدهيد. بلكه تقويم مناسبتها رونقي بگيرد و كار شورای فرهنگ عمومی کشور راه بيفتد و انشاءالله تا پايان خرداد ماه امسال تكليف همه روزهاي تقويمي روشن شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:20  توسط ابن محمود  | 

 

روي ديوار آغُلش

                        برّه

يادگاري نوشت با خونش:

عاقبت گرگ سرنوشتم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:35  توسط ابن محمود  | 

 

آنکه گفتهاند صوفیان اهل حال بودهاند، نه اينكه حرف نادرستی باشد، اما گروهی از ایشان یقیناً اهل ضد حال هم بودهاند، آن هم ضد حالهای اساسی و مرد افکن. اگر یادتان باشد، قبلاً در احوالات حاتم اصم شمهای از ضد حالهای صوفیان را آورده بودیم. اینک چند فقره از ضد حالهای جنید بغدادی را نقل میکنیم که حالش را ببرید و راه و رسم ضد حال زدن را بیاموزید.

..

نقل است که یکی در مجلس جنید برخاست و گفت: دل کدام وقت خوش بود؟ گفت: آن وقت که دل بود! انصافاً جواب ازین سالمتر و تمیزتر سراغ دارید؟ بابا! شما روشنفکرها چرا از قدیم همهتان اینجوری بودهاید؟ مثل آدم جوابش را بده که چیزی حالیش شود! پیچاندن دیگران که کاری ندارد. آقای احمدی نژاد هم بلد است!

..

جنید هم مثل حاتم اصم از پولداران چندان خوشش نمیآمده و بیشتر ضد حالهای او صرف سلب آبروی این طایفه میشد. فی المثل اگر یکی پنج میلیون تومان نذر شما کند، با او چه رفتاری میکنید؟ حتماً میگویید خدا بیشترش کند! اما جنید که این جور آدمی نبود! یکی 500 دینار پیش جنید آورد. گفت: غیر ازین هم داری؟ گفت: دارم. گفت: بیش از آن هم خواهی؟ گفت: چرا نخواهم. گفت: پس پولت را بردار و برو که خودت بیشتر نیاز داری! خُب مرد حسابی، تو پول را بگیر و صرف امور خیریه کن و بگذار ثوابش به آن بنده خدا هم برسد! تو چکار به مشکلات معنوی مردم داری؟

..

یکروز یکی از همین پولدارها مریدی از جنید را با خود برد و چون باز میآمد، زنبیلی بر دوش درویش نهاده بود، پُر از انواع اشربه و اطعمه مجاز! چون جنید آن حالت را بدید، بجای اینکه بگوید دستت درد نکند، گفت: مرد حسابی! خجالت نمیکشی از مریدان من حمّالی میکشی؟ ما اگرچه مال و مکنت نداریم، اما آّبرو و حیثیت که داریم! و زنبیلش را با خواری و خفت و فحش و فضیحت پس داد. خدا میداند در آن قضیه، مریدان گرسنه شيخ چقدر نور معرفت در اندرون خود ملاحظه کردهاند!

..

یکی از جوانان بالاشهری را به طایفه صوفیان میلی افتاد. به برکت آن حالت، هزار دینار برداشت که به جنید بدهد. گفتند: این بنده خدا اهل پول گرفتن نیست. ببر تا ضایعت نکرده! جوان بر لب دجله نشست و به حساب اینکه دارد ترک دنیا میکند، یکی یکی آن دینارها را در آب انداخت. حکایت پیش جنید بردند که چنین کرد و چنان کرد. گفت: بیرونش کنید این مردک را که از دلش نیامد همه دینارهایش را یکجا در آب بیندازد! لابد جنید اصلاً به دلش خطور نکرده که قصد آن جوان خیر بوده و میخواسته عذاب ترک لذات دنیوی را با تمام گوشت و پوست و قطره به قطره و لحظه به لحظه احساس کند! آخر عزیز من! چرا مثبت فکر نمیکنی و همهاش دوست داری حال دیگران را بگیری؟

..

میگویند که با مریدی در بیابان داغ میرفت. مرید بدبخت او پیراهنش پاره بود و بر اثر تابش خورشید بدنش بسوخت و خون از وی روان شد! حالا کاری به جنبه کاملاً واقعگرایانه این داستان نداریم که خودش قصه جداگانهای است! بیچاره مرید از زبانش در رفت که امروز چقدر هوا گرم است! شیخ نگاه عاقل اندر سفیهی درو بینداخت و او را از خود براند که اهل صحبت نیست! کسی نیست به این مؤمن بگوید اگر قرار بود مرید تو نیز مثل تو صاحب همّت باشد و بسوزد و جیکش در نیاید، پس فرقش با تو چه بود؟

..

یکی پیش جنید آمد که: ساعتی حاضر باش تا سخنی گویم! جنید هم نه گذاشت و نه برداشت و همان دم زهرش را ریخت که: بنده خدا! تو از من چیزی میطلبی که من سالهاست دنبال آنم. اگر میتوانستم حاضر بشوم، پیش حق تعالی حاضر میشدم! انصافاً اگر کسی از شما چیزی خواست، باید اینجوری جوابش را بدهید؟ چرا شما این قدر دوست دارید سادگی و بلاهت مردم را  بروی آنها بیاورید؟

..

البته این ضدحالهای جنید بی علت هم نبوده و به نظر من علتش ضد حالهایی بوده که سروش غیب به او میزده و بعداً جنید تلافیاش را سر دیگران در آورده است. نقل است که یک بار جنید را پای درد کرد. فاتحه خواند و بر پای دمید. هاتفی آواز داد که: شرم نداری که کلام خدا را صرف کار خودت میکنی؟ البته بعید هم نیست که این ندای غیبی مربوط به جمعیت نظام پزشکی بغداد بوده است. آخر اگر قرار باشد همه مردم دردهایشان را با یک فاتحه درمان کنند، تکلیف این همه فارغ التحصیل دانشگاه آزاد و دولتی چه میشود؟

..

البته جنید در کار ضد حال زدن آن قدر استاد بود که حتی به شبلی هم رحم نمیکرد. نقل است که شبلی گفت: اگر در قیامت مرا مخیّر کنند که بهشت میخواهی یا دوزخ؟ دوزخ را برگزینم که مراد دوست در آن است! چون به جنید خبر رسید، طبق عادت معهود گفت: شبلی هنوز دهنش بوی شیر میدهد. اگر از من بپرسند، من چیزی را اختیار نکنم و گویم: بنده را با اختیار چکار؟

آخر مؤمن! حتماً آنکه ترا مخیّر کرده، خودش بهتر از تو میدانسته که بنده اختیار دارد یا نه! تو جوابش را بده و همهاش به فکر ضد حال زدن نباش!

..

با همه این ضد حالها، اگر پایش میافتاد جنید اهل حال دادن هم بود! البته بیشتر به طایفه دزدان حال میداد و راز این کار هنوز بر ما معلوم نشده است. یکبار دزدی را دید که بر دار آویختهاند. رفت و پای او را بوسه داد و گفت: خدا رحمتت کند که کار را تمام کردی و سرت را در سر آن باختی! واقعاً من نمیدانم این گونه تعریف کردن از دزدها، بدآموزی ندارد؟

یک بار هم دزدی به خانه او رفت و چیزی جز یک پیرهن نیافت. آن را برداشت و برفت. از قضا، فردایش جنید در بازار میرفت، پیراهن خود را به دست دلالی دید که میخواست بفروشد و خریدار ازو گواه میطلبید که بداند واقعاً مال اوست یا مال دزدی! جنید نزدیک رفت و گفت: من گواهی میدهم که از آن اوست. تا خریدار راضی شد! واقعاً توی این فقره خیلی حال به طرف داده است، البته اگر افسانه نباشد! اگر هم بخواهیم مثل خود جنید به او گیر بدهیم، باید بگوییم: ای صوفی باصفا! خجالت نمیکشی که هنوز پیراهنی داری که دزد آن را ببرد و بعداً با آن ژست بگيري كه آبروي دزدي را خريدم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:43  توسط ابن محمود  | 

 

فرض كنيد كه سرزمين شعر فارسي همان لي لي پوت خودمان است و حكيم عمر خيام، فيلسوف رباعيگوي همان حضرت گاليور. بديهي است ساير شعراي عزيزمان عبارت خواهند بود از مردم لي لي پوت كه اگر روي سر هم سوار شوند، قدشان تا قوزك پاي گاليور هم نخواهد رسيد.

اين را گفتيم كه اگر مصاحبه برادر عزيزمان ايرج زبردست را با خبرگزاري فارس خوانديد، مطلب برايتان جا بيفتد. زبردست كه تقريباً با همه بزرگان اين سرزمين و سرزمينهاي ديگر عكس برداشته است و به «خيامي ديگر» معروف است، فرمودهاند:

پس از خيام، عطار، سنايي، مهستي گنجوي، بابا افضل كاشاني، مولوي، سعدي، ابوسعيد ابوالخير و... تا به قرن حاضر نيما و ديگران همه رباعي سروده‌اند. اما هيچ كدام نتوانسته‌اند در رباعي به قوزك پاي خيام هم برسند.

 

اگر سنايي و عطار و مولوي نتوانستند به قوزك پاي خيام برسند، خوشبختانه در روزگار ما ايرج زبردست نه فقط از قوزك پاي خيام رد كرده، بلكه خودش تجسم دوباره خيام است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط ابن محمود  | 

 

تا چند سال پیش، و شاید تا همین چند روز پیش، هر مؤلفی که کتابش را برای چاپ به ناشر می سپرد، اولین دغدغه اش این بود که کتابش از غلطهای نامطبوع مطبعی پاک باشد. فلذا، بر سر این قضیه بین ناشران و مؤلفان همواره یک کشاکش تمام نشدنی در جریان بود که کتاب بی غلط از کار در بیاید یا نیاید. در بین جماعت مؤلف، شاعران بیش از همه نگران غلطهای چاپی و تایپی بودند تا خدای نکرده منزلتشان در شعرشناسی و فهم اصول آن بواسطه این نوع غلطها خدشه دار نشود.

 

1) تاریخ کتابت شعر

تاریخ کتابت ما تاریخ خیانت به متن است. غلطهای مطبعی امروز، فرزند خلف غلطهای کتابتی دیروز هستند. و کاتبان دیروز، دست قویی در متفاوط نویسی داشتند و بنیانگذار این فن شریف، همان طایفه هستند. چیزی که در گذشته بدان «نسخه بدل» میگفتند، امروزه همان بازآفرینی متن و مشارکت در آفرینش آن است که ما ایرانیها از قدیم بدین افتخار مشعوف بودیم. ظهیر فاریابی، شاعر سُنی قرن ششم، در مدح یکی از بزرگان زمان خود که کنیه اش ابوبکر بوده است، طی رباعیی گفته است:

شاها! ز تو کار ملک و دین با نسق است

دریا ز خجالت کفت در عرق است

در عهد تو، رافضی و سنی با هم

کردند موافقت که بوبکر حق است

 

و یک کاتب خوش ذوق شیعی که دلش نمیخواسته بوبکر «حق» باشد، ضمن مشارکت در متن، «حق» را به «سگ» تبدیل کرده و کلی اجر و ثواب اخروی نصیبش شده است.

 

2) خوانش متفاوط

با ظهور نیما، عده ای فکر کردند که ازین دغدغه راحت شده اند و غلط مطبعی در شمار محسنات یک اثر قرار دارد. اما به تدریج معلوم شد که بر شعر نیمایی هم اصولی حاکم است و هر غلط تایپی نمیتواند موجه جلوه کند. خدا خیری به شاملو بدهد که جماعت شاعر را از نگرانی در آورد و از آن تاریخ، تا حدودی غلط چاپی ارج و قربش را از دست داد. با این حال، دو سه دهه طول کشید تا با ظهور شعر پست مدرن، غلط مطبعی نه فقط مایه نگرانی شاعران نباشد. بلکه خودش جزو صنایع مهم ادبی و اتفاقات زبانی محسوب گردد. در حال حاضر، یک شاعر همان قدر حق دارد در مورد شعرش نظر بدهد، که تایپیستهای جوان حق دارند. چه بسا حق یک تایپیست از حق شاعر نیز بیشتر باشد. اگر سرکار خانم یا جناب آقای تایپیست، کلمه ای را جا انداخته یا آن را به صورت دیگری نوشته، احتمالاً این بهترین وجه ممکنه ظهور مشارکت در خوانش است و چه بسا، تقدیر نانوشته شعر چنین بوده است. فلذا، بهتر است برای اینکه دچار سوء تفاهم نشویم، لفظ غلط مطبعی را عوض کنیم و آن را ازین به بعد خوانشی دگرگونه بنامیم.

 

3) مرگ تایپیست

با این حال، تا همین چند وقت پیش شاعرانی که هنوز در قالبهای سنتی مثل غزل زورآزمایی میکردند، نگران صحت تایپ شعرشان بودند و بعضی خودشان این وظیفه خطیر را بر گردن میگرفتند که خدای نکرده خدشه ای در شعرشان ایجاد نشود و چهار ستون محکم آن نلرزد. نقل است مولانا علیرضا قزوه، در آن روزگار که کتاب «از نخلستان تا خیابان»ش تازه به زیور طبع آراسته شده بود، برای یافتن هر غلط تایپی در کتابش یک میلیون تومان جایزه تعیین کرده بود که با قیمت آن روزگار میشد ویلایی کنار ویلای مولا خریداری کرد.

خوشبختانه این دغدغه هم این روزها با غزل پسا مدرن برطرف شده و حتب اگر تایپیست یادش برود کلمه ای را تایپ کند، خواننده فهیم آن را به حساب ذهن پست مدرن شاعر میگذارد و بر روح پر فتوح مؤلف درود میفرستد. این وضعیت را ما وضعیت «مرگ تایپیست» مینامیم. مثال:

- خدایا شکرت که شاعرم کردی

سید محمد ضیاء قاسمی/ باغهای معلق انگور، ص 34

- خیابان، دوربین، آب و قرآن، اولین برداشت

رضا علی اکبری / اتوبوس نیامدن، ص 14

- گمان کنید دارید از فرشتگان خطی

مجتبی صادقی / از دوست داشتن در تمام جهان، ص 28

- روی سرشان کاسه ای پر از ستاره

علی محمد مؤدب / الفهای غلط، ص 8

- شب است و خسته میخواند در من یک نفر دریا

علی داودی / نام تو چیست، ص 24

 

کتابهای همه این عزیزان را انتشارات سوره مهر اخیراً چاپ کرده، و به غیر از جناب مجتبی صادقی که ممکن است شعرش واقعاً دچار غلط مطبعی شده باشد، بقیه همه در پانویس صفحه اذعان کرده اند که غلط وزنی آگاهانه است و لازم نیست خواننده خودش را ناراحت کند و یا به تایپیست بدبخت فحش بدهد! حتی به نظرم لازم است ازین به بعد، شاعران هر کتابی را به ناشر می سپارند، در قرارداد خود بگنجانند که تایپیست محترم حق اصلاح غلطها را ندارد و همه آنها کاملاً آگاهانه و با رضا و رغبت مؤلف صورت گرفته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط ابن محمود  | 

 

يک بوسه نیمه داغ تقديم تو باد

آواز من و کلاغ تقديم تو باد

عر عر...

نه عزیزم تو چرا کج ذهنی؟

(نوعی «سرو» قشنگ می باشد این!)

فهمیدی ای الاغ؟

            _ تقدیم تو باد!

 

..

با تشکر از رباعی وحید امیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:21  توسط ابن محمود  |