خدایا! رها ساز
زنانی که زندانی دیگرانند
زنانی که زندانی خود.
لطفاً از آوردن اطفال خودداري كنيد
خدایا! رها ساز
زنانی که زندانی دیگرانند
زنانی که زندانی خود.
بعضي افراد معلوم الحال كه مرتب نگاه به دست اين غربيها ميكنند كه ببينند چكار ميكنند كه ما برويم از آنها تقليد كنيم، ميگويند چرا در بعضي قضايا مثل همان اختلاس 3000 ميلياردي مسئولين مربوطه رسماً عذرخواهي يا كنارهگيري – يا زبانم لال – خودكشي نميكنند؟ با اينكه اين قبيل خزعبلات اساساً نياز به توضيح و تشريح ندارد و سكوت خودش گوياي بسي مسايل ناگفته است، بنده دلايل متقن دارم كه عذرخواهي در اين قبيل مسايل نه فقط لازم نيست، بلكه گناه كبيره است:
1) ما كدام كارمان طبق اصول است كه اين يكي باشد؟ البته منظور از اصول، اصولي است كه غربيها تعريف كردهاند و به عنوان ارزشهاي غربي ميخواهند به ما ملل مسلمان صادر كنند. ما زير بار چنين خفتها و حماقتهايي نميرويم و نبايد برويم.
2) تشبّه به كفّار جايز نيست. خصوصاً در اين چنين مسايل ناموسي! اين كارهاي سخيف را بگذاريد همان خارجيهاي از خدا بيخبر انجام بدهند. حال و روزشان هم گواه همين مسايل است.
3) اگر قرار به عذرخواهي و كنارهگيري باشد، مسئولين ما پس كي به كار خدمت خلق برسند؟ روز و شب بايد بابت مسايل ريز و درشت عذرخواهي كنند و كنارهگيري نمايند و سنگ روي سنگ بند نميشود. فرصت خدمت به مردم محدود است و نبايد به رايگان از دست برود.
4) ما به مسئولين رأي ميدهيم كه از جانب ما اين كارها را بكنند. اگر قرار باشد يك مدير اين مملكت نتواند 3000 ميليارد اختلاس كند، پس چهكار كند؟ پس چه ازين اختيارات قانوني؟ پس چه كسي به اين قبيل كارها برسد؟
5) 3000 ميليارد عددي است كه بابت آن وقت ارزشمند تعدادي از مسئولين مملكت را كه ميتوانند صرف كارهاي مشابه كنند، بگيريم؟ همين كارها را ميكنيد و گيرها را ميدهيد كه مملكت ما پيشرفت نميكند؟ دوست داريد ما هم مثل مردم بدبخت اروپا و آمريكا و ژاپن باشيم كه يك ركعت نماز هم بلد نيستند بخوانند؟
6) عذرخواهي فقط بر درگاه ايزد منان جايز است و بس. مابقي مخلوقات چنين شأني ندارند. مخصوصاً شهروندان درجه دو و سه كه بايد ممنون ما هم باشند كه منت ميگذاريم و زحمت اختلاس از آنها را بي اجر و مزد ميكشيم. اين پولها را اگر ما نخوريم و نبريم، خدا ميداند صرف چه كارهاي خلافي كه نخواهد شد!
7) عذرخواهي يك كار زنانه است و ما كه بحمدالله همه اسباب بزرگي و مردانگي را يكجا داريم، برويم عذرخواهي كنيم؟ يعني اين قدر خوار و ذليل؟ اين زبون و زار؟ به چه قيمتي؟ با چه دستاوردي؟
8) حالا اگر ما عذرخواهي نكنيم، چه كسي وجودش را دارد كه از ما بازخواست كند؟ مثلاً ما را اعدام ميكنند؟ شغلمان را ميگيرند؟ تابعيت مضاعفمان را لغو ميكنند؟ چكار ميكنند؟ چرا بايد يك انسان مؤمن عملي انجام دهد كه لغو بودن آن بر همگان ظاهر است؟
9) بر گذشتهها صلوات!
آن سوی جهان، سفیر گرم حال است
این سوی جهان، وزیر فارغبال است
یارب! برسان «تفاوت فرهنگی»*
این معنی دیـپـلماسی فعال است.
..
ماییم درین جهان، بُت فرهنگی
باقی جهان؟ توالت فرهنگی
انگشت به فرق مردمان کردن ما
معنیش بود: تفاوت فرهنگی!
*. وامي است از مرحوم عمران صلاحي:
قدري برسان تهاجم فرهنگي
خواجه محمد ساروتقی، چنان در دل شاه عباس نفوذ کرده بود که در حرم او راه داشت و دست او در ارکان حکومت گشوده بود. حاسدان را این حالت گران آمد. به شاه چنان باز نمودند که خواجه را با اهل حرم سر و سرّی است. شاه بدو بدگمان شد و منصب ازو بستد. فردایش، خواجه ساروتقی طبقی پیش شاه فرستاد. چون گشودند، آلت مردانگی او بود، از بیخ بریده! و پیغام داد که مرا طاقت بدگمانی شاه نمیباشد. بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود! شاه از این عمل او در شگفت شد و به صدق نیت او پی بُرد و منصب از دست رفته بدو باز داد!
خواجه ساروتقی را گفتند: در قطع آلت، چه حکمت دیدی؟ گفت: بزرگی را سبب باید نه آلت! مرا بی آلت، امورات زندگانی بگذرد، اما عشق خدمت مرا دیوانه کرده است و خواب از من ربوده! و در این مقطع حساس کنونی، احساس تکلیف مرا برآن داشت که دست به چنین عملی بزنم.
و از آن تاریخ تا کنون، احساس تکلیف، در کسب و حفظ قدرت، از جملهء ضروریات است!
® یادم باشد به اصغر فرهادی نامه بنویسم و از او بابت اینکه فیلمش برنده شده و در مراسم گلدن گلاب (آدم یاد گلابی میافتد وقتی این کلمه را مینویسد) ملت ایران را سربلند کرده، تشکر کنم. خوشحالم که مرلین مونرو و مریل استریپ و همفری بوگارت و اشلی جاد و آلفرد هیچکاک و کوین کاستنر و مایک هامر برای ایفای نقش در فیلم بعدی او اعلام آمادگی و اشتیاق وافر نمودهاند. حتی شنیدهام که جنیفر لوپز راغب شده که زبان فارسی را یاد بگیرد که برای بازی در فیلم بعدی فرهادی مشکل دوبله نداشته باشد. البته اگر فرهادی رضایت بدهد! ملت ایران در این مقطع تاریخی دو دستهاند: آنهایی که معتقدند که اصغر فرهادی بهترین فیلمساز عالم است و آنها که معتقدند همه اینها توطئه استکبار جهانی است که موفقیتهای فیلمساز ارزشی مسعود دهنمکی را در گیشه کمرنگ کنند. و لاغیر!
® شرکت در انتخابات وظیفه هر ایرانی باوجدان ناموس پرست غیرتمند است، بخصوص در این برهه حساس از زمان که دهان استکبار و همه یاوهگویان شرق و غرب نیازمند مشت محکم ماست. برادران و خواهران عزیزم! میزان رأی ملت است. مشکلات همه جا هست. مگر بوش در انتخابات تقلب نکرد؟ مگر ولادیمیر پوتین جفت پا نیامد توی دهن ملت مظلوم روسیه؟ چرا بیخودی شلوغش میکنید. این از وضع ممالک راقیه! چرا قدر کشور خودتان را نمیدانید؟ بلند شوید و همین امروز جمعه برویم پای صندوقهای رأی که فردا دیر است!
® شیر در قفس درست است که ابهت خودش را دارد، ولی اگر از بیماری مشمشمه جان سالم بدر ببرد، نهایتاً میتواند در همان کادر 3 در 4 قدم بزند. غرشی هم اگر بکند، برای انبساط خاطر تماشاگران بد نیست. اما کسی را نمیترساند. شیر در ذهنش میگوید: یادتان رفته که شبها از تصور غریدن من خواب در چشم نداشتید. حالا یک الف بچه میآید به من بستنی تعارف میکند یا چس فیل به طرفم میاندازد؟ ای دنیای نامرد! ای جنگل بی صاحاب! شیر در قفس همینجوری که دارد در ذهنش غرغر میکند، چشمش به روزنامه شرق میافتد که با هاشمی رفسنجانی مصاحبه کرده است. خمیازه بلندی میکشد و میرود گوشه قفس میخوابد.
® جناب فردوسی عزیز!
هدف از کاینات ما هستیم/ ما نباشیم، هست و نیست مباد!
تو که از زور گرسنگی و بیخوابی، و بلکه بیتوجهی جناب محمود غزنوی، شبها خواب جن میبینی و شاهنامه سر هم میکنی، چه فکری کردهای با خودت؟ چو ایران نباشد، تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یکتن مباد! یعنی چه؟ ما آمدهایم که زندگی کنیم. نه اینکه بمیریم! ولو به هر قیمتی که شده! ایران نشد، آمریکای جهانخوار! نشد انگلیس جنایتکار! گرین کارت هم که خودشان به ما مرحمت کردهاند. غرض اندر میان سلامت ماست! این بیتی که گفتهای، دون شأن یک ایرانی فهمیده است. خودت درستش میکنی یا بدهم یکی از بزرگان اهل تمیز درستش کند؟
براي كاهش محسوس سرماي درون من
لباني داغ ميبايد.
هر وقت بیکار میشوم و حرفی برای گفتن ندارم، کتاب «نوادر» را میخوانم که ترجمه فارسی محاضرات الادباء راغب اصفهانی است. اصل کتاب در قرن چهارم هجری به زبان عربی نوشته شده و ترجمه آن در قرن دوازدهم هجری به دست محمد صالح قزوینی صورت گرفته است. این کتاب را احمد مجاهد تصحیح کرده و انتشارات سروش آن را در سال 1371 منتشر کرده، اما بعداً از کار خود پشیمان شده است! نسخههای این کتاب در بازار اندک است و به چند برابر قیمت پشت جلد به فروش میرسد. حکایات این کتاب در عین اینکه تبسمی بر لب مینشاند، غمی هم در دل ایجاد میکند از تلخی آنچه در باطن ماجرا میگذرد. این چند حکایت را تیمناً برای شما ازین کتاب برگزیدیم و ربطی به هیچ موضوعی ندارد و شباهت آن با اشخاص واقعی تصادفی است!
آٰفت خشکسالی
اصفهانییی پیش خلیفه شکایت خشکسالی میکرد.
بادی ازو بجَست.
به دل قوی و بی هیچ تشویر گفت:
یا امیرالمؤمنین! این نیز از آفت خشکسالی است!
انتظار مرگ فرزند
حکیمی را خبر موت فرزند گفتند.
گفت: میدانستم.
گفتند: از کجا دانستی؟
گفت: آن روز که متولّد شد، این دانستم!
منافع ضرر!
صالح بن قدوس گفت:
هیچ حال نیست که درو امید نفعی نباشد.
شخصی گفت: اگر مردی را به یک دست بیاویزند، در آن چه حال باشد؟
گفت: زیر بغلش عرق نکند!
حکمت بعضی چیزها
شخصی گفت: موی سر من سفید شدهست و موی محاسنم سیاه است.
شفایی گفت: سبب این ظاهر است!
موی سر از موی ریش قریب به بیست سال بزرگتر است!
دعاگو
عابدی پیش امیری رفت. گفت: برای من دعا کن!
گفت: یا امیر! خلقی کثیر بر در هستند که ترا نفرین میکنند!
از فواید زندان
کسی از زندان به رشید نوشت:
هر روز که از خوشیهای تو میگذرد،
روزی هم از بدبختیهای من کم میشود.
خواهر زاده
از نسب مردی پُرسیدند.
گفت: من پسر خواهر فلانم!
اعرابیی بشنید و گفت:
همه مردم به طول انتساب کنند، تو به عرض!
(منبع: نوادر، ترجمه محاضرات راغب اصفهانی)
یار پرسید: چقدر
دوستم میداری؟
گفتم: این عاشق دلخسته به اندازهء شنهای بیابان ای دوست
دوستت میدارد
سالها میگذرد
رفته بی هیچ خداحافظی از پیش من و میگویند
رفته تا بشمارد!
کسی که فحش ز ملّت شنید، داور بود
کسی که خیر ز کارش ندید، داور بود
کسی که اگزوز خاور حوالهاش کردیم
اگـر شـدیم ازو نـا اُمیـد، داور بـود
علیـه ما که به سوتش دمید، نا داور
به نفع ما که به سوتش دمید، داور بود
تمـام ملّت ما، اِنـد داوری هستـند
کسی که مدرک آن را خرید، داور بود
مربیـان و مدیـران و مابقـی خوبنـد
شبیـه حرمله، عین یـزید، داور بود
کسی که سکه برایم خرید، بود مدیر
کسی که کارت به رویم کشید، داور بود
کسی که توپتر از توپ بود، من بودم
کسی که در عقبم میدوید، داور بود
اَرَنج ما که غلط بود، هیچ حرفی نیست
کسی که سوت غلط میکشید، داور بود
کسی که تا لگدی زد کسی، شلوغش کرد:
«خطای محرز و تکل شدید»، داور بود
کسی که پیرهنش را کشیدم و گفتم:
«برو گدای ندید و بدید!»، داور بود
کسی که عادل و برنامه نود، صد بار
دوشنبهها به حسابش رسید، داور بود
همیشه در همه جا روسفید ما بودیم
همیشه در همه جا روسیاه داور بود!
یکی میگفت: من فارغم.
از مدحها باد نمیگیرم و از راه نمیروم و متغیر نمیشوم!
بزرگی فرمود که: دروغ میگویی!
متغیر میشوی. لیکن مدح شیرین است، در تو پیدا نمیشود.
همچنانکه چیزی موافق و خوشگوار را چون بخورند،
در خود تغییر آن نبینند.
لیکن چون به عکس، چیزی تلخ یا شور یا مطبوخ یا حب بخورند،
دل بشورد و متغیر گردد.
پس اگر عاقل و بیدار باشند
دانند که آن طعم خوش هم ایشان را متغیر و مبدل کرد
الاّ چون طعام موافق بود، تغییر آن ظاهر نشد.
اگر به جای مدح و ثنا
میان خلق ترا دشنام دهند و هرچه بدتر گویند
تو خشمین نشوی و تلخ نگردی؛
پس معلوم شود که از مدح باد نگرفتی و متغیر نشدی!
(سلطان ولد/ معارف، ص 271)
::
نتیجه اخلاقی:
1) اثر تربیتی دشنام شنیدن، بیشتر از ستایش شنیدن است!
2) دشنام گویان را ستایش کنید! ایشان بر گردن شما حق دارند.
3) فراغت از تو میسر نمیشود ما را!
در آیینه که نگاه میکنم، با همه پشم و سبیلی که دارم، خودم را همان ریقوی سالهای قبل میبینم. نه یک کلمه کمتر و نه بیشتر. با خودم میگویم ریقو بودن من به خاطر آن است که کسانی که ریقو نیستند، مرا تحویل نمیگیرند. اگر یک نفر ازین جماعت ناریقو، اندیشهها و نوشتههای مرا تأیید میفرمود، مُهر پایانی بود بر تاریخ بلندبالای ریقو بودن من. لاجرم، به وبلاگ بزرگان میروم و ساعتها براندازشان میکنم که فلسفه ریقو نبودن آنها چیست؟ میخواهم بدانم که این حس «خود ریقو بینی» من، نشأت گرفته از کدام حوالت تاریخی است. و البته، فکرم به جایی نمیرسد. از بس که فکر و فلسفه من هم ریقوست! میبینم آنها که ریقو نیستند، پیوندهای وبلاگشان پُر از اسمهای دهنپُرکن است. فلانی و بهمانی. فیلسوف و نظریهپرداز و ادیب و شاعر و سینماگر و روزنامهنگار برتر و الی آخر. اما ردیف پیوندهای وبلاگ مرا چه اسمهایی پُر کرده؟ یک مشت آدم ریقوی بدتر از خودم. ریقوی بدبختی که دستش به هیچ آستانه بلندی بند نبوده و از روی اتفاق آمده و درب وبلاگ ریقوی مرا کوفته و کامنتی گذاشته و التماس کرده که نامش را در لیست پیوندها به ثبت برسانم. و من ریقو نیز که حس دلسوزی نسبت به همه ریقوهای عالم دارم، بدون آنکه سالی یکبار هم به وبلاگ ریقویش سر بزنم و ببینم که زنده است یا ریقمان گرفته و مُرده، زرتی او را اضافه کردهام به همان لیست ریقویی خودم.
ریقو بودن چیزی نیست که دست خود آدم باشد. از همان روز ازل ناف ما را با آن بُریدهاند! فلذا، ما اسیر تقدیر ریقو بودن خودمان هستیم. تقدیر نابرابری که معلوم نیست محصول دست کدام سرنوشت ریقو زده است. با همین افکار، میروم سراغ لیست وبلاگ بزرگان و نام با شکوه تکتکشان را جایگزین نامهای ریقوی وبلاگ خودم میکنم. گویی همه اینها خویشاوند و آشنای دیرین مناند. به چند تا از مطالب مهم و غیر مهمشان هم لینک میدهم که همگان بفهمند که تاریخ ریقو بودن من سر آمده است. روزها کارم شده اینکه روی یکایک مطالبشان نظر بدهم و اظهار فضل کنم. گاهی که بر میگردم و کامنتهای خودم را میخوانم، به نظرم میرسد اظهار فضل من شبیه فضلههای مرغهای کُرکی است که جابجای متن زندگی را امضا کردهاند. اما به خودم نهیب میزنم که هی مرد! دست ازین اوهام ریقو بردار! باور کن که عوض شدهای و نخستین گام عوض کردن نظر دیگران، عوض کردن سبک و سیاق خودت است. ته دلم میدانم که این خودباوری ریقویی من، عمر چندانی نمیکند. ولی از رو نمیروم. این خصلت از رو نرفتن، یادگار دوران ریقو بودن من است و کلی به آن میبالم. اگر همه این چهل پنجاه سال عمر ریقو بودن من، فقط و فقط همین یک دستاورد را داشته باشد، مرا کفایت است!
هر روز، علاوه بر اظهار فضلهای جدید، میروم و فضولات قبلی خودم را مروری میکنم که ببینم آیا پاسخی، بازتابی، بازخوردی چیزی داشته یا نه! اغلب، به بخت خودم که هنوز دست از ریقو بودن خودش برنداشته لعنت میفرستم، ایضاً به این جماعت پُر فیس و افاده ناریقو که انگار نمیخواهد مرا حتی در حاشیه خودش جدی بگیرد. میگویم مولانا هم ظاهراً از روانشناسی جماعت ریقو و جماعت مقابل جماعت ریقو، اطلاع چندانی نداشته، وگرنه چگونه با اطمینان خاطر سروده: چون کوبی دری/ عاقبت زآن در برون آید سری! ما سر و ته همه این وبلاگهای بزرگان را یکی کردیم، اما نه سری بیرون آمد و تهی!
باید اعتراف کنم که ما ریقوها گاهی دلمان میشکند و غرورمان ولو آنکه سرتاپایش یک غرور ریقمال بیش نباشد، جریحهدار میشود. این همه قربان صدقه این همه آدمی که ادعای ریقو نبودن دارند رفتیم، چه چیزی حاصلمان شد؟ چه دستاورد مهمی؟ ما را کجای خودشان محسوب کردند؟ دل شکسته یک آدم ریقو را نباید دست کم گرفت! هان تا نکنند یاربی زیر لبی! سر ریز شدن ریق از دلهای شکسته، امری طبیعی است و ممکن است همه فضا را بوی گندش فرا بگیرد. اما شما خودتان موجبات دلشکستگی ما ریقوها را فراهم کردید. فلذا، انتظار نداشته باشید از تَرَک دل آدمهای ریقو، عطر و ادکلن در فضا بپیچد. با همین ادبیات ریقوی خودمان رفتیم به جنگ نخوت جماعت ناریقو و چه دماری از آنها که در نیاوردیم! اگر تا دیروز هزار تا تعارف و القاب مبارک نثارشان میکردیم و مواظب بودیم که کسی از گل نازکتر به آنها چیزی نگوید، امروز کار ما شده ریدن به هیکل آنها! ما همان کاری را میکنیم که از خوی ریقویی ما میسزد. کاری را که خوب بلدیم و عجب هم مؤثر میافتد! طرف باید زار و زندگیاش را بگذارد و مرتب اثرات گُهمالی ما را پاک کند.
الآن که درآینه نگاه میکنم میبینم که ریقو بودن من یک موهبت الهی است! ما زاده شدهایم که ریقو باشیم. و خندهام میگیرد از آن عمر عزیزی که میشد صرف ریقو بودن کرد و غفلتاً صرف زدودن آثار ریقویی از زندگی مبارکمان شد. حالا خیلیها هستند که ما را جدی میگیرند. بسیاری از آن جماعت ناریقو میدانند که تِر زدن ما به همه چیز، شوخی بردار نیست و میتواند هر ناریقویی را ریقو کند! از شما چه پنهان که گاهی آنقدر از ادبیات ریقوی خودم کیف میکنم که حاضر نیستم آن را با نثر گلستان سعدی که هیچ، نثر ابراهیم گلستان هم عوض کنم! از شماها چه پنهان متوجه شدهام که ادبیات ریقوی من، اثراتش دارد کم کم بر بعضی از جماعت ناریقو هم آشکار میشود. میآیند و در وبلاگ من با ادبیاتی ریقو مرا تهدید میکنند. گاهی وقتها به سرم میزند که نکند بعضی ازین جماعت ناریقو، فی الواقع ریقویی بیش نیستند و فقط باید نبض ریق آنها را بشناسی و بدانی که به چه ترفند، روح ریقوی آنها به اصل اصیل خودش باز میگردد.
گاهی حیران میشوم که من ریقو هستم یا آنها. دیروز یک آدم ریقو آمده بود و در وبلاگ من، کلی مجیز مرا گفته بود! احساس کردم که چیزی از ریقو بودن من درک نکرده است! هم عصبانی میشوم و هم حیرتزده! آیا در شأن من تفاوتی ایجاد شده که خودم از آن خبر ندارم؟ آیا از مقام ریقویی به مقام ناریقو بودن ارتقا یافتهام بیآنکه خود بدانم؟ گفتم جستجویی در اینترنت بکنم ببینم منزلت وبلاگ ریقوی من کجاست؟ سبحان الله! چقدر آدم بیکاره به این وبلاگ ریقو لینک دادهاند! دیگر هر روز به کنتور وبلاگم سر میزنم و حس حیرت و شعف تؤمانِ مرا، فقط یک آدم ریقو مثل خودم میتواند درک کند وقتی میبینم که هر روز شمار بازدیدکنندگان فزونی میگیرد.
شنیدهام کسی پیدا شده که پایاننامهاش در مورد سبکشناسی تطبیقی نثر ریقوی من است. برایم کامنت گذاشته: استاد عزیز! باید برگردم دوباره در آیینه خوب خودم را برانداز کنم. نمیدانم ایراد از آینه است که فرق ریقو و ناریقو را نمیداند و یا قیافه ریقوی من غلط انداز شده است. بقول حکیم ابونثر میر مغموم، آدم ریقو سن و سالش که بالا میرود، نه خودش خودش را میشناسد، نه دیگران او را.
اولین وظیفه کسی که شروع به شعر گفتن میکند چیست؟ یاد گرفتن زبان فارسی؟ شناخت وزن و موسیقی کلام؟ مطالعه اشعار شاعران بزرگ؟ تحمل و تمرین و مشق و مرارت؟ تسلط بر اصول شاعری؟
هر انسان عاقلی میداند که عمر آدمی آنقدر نیست که صرف این کارهای کوچک و کم اهمیت شود. اصول اولیه شاعری و یاد گرفتن پیچ و خم زبان، جزو مهارتهایی است که میشود سر فرصت به آن پرداخت. البته اگر فرصت فراهم شود. اگر هم نشد مهم نیست، اولویت با چیزهای دیگر است. اولین وظیفه یک شاعر نوپا، جور کردن مقداری پول برای چاپ اولین کتاب شعر است. زیر سنگ هم شده، باید پول فراهم کرد. حتا اگر مجبور شوی از نان شبت هم بزنی. چاپ کردن شعر، وظیفه مقدس هر ایرانی است. اگر دیروز قرار بود هر ایرانی صاحب یک پیکان شود، امروز باید هر ایرانی صاحب یک دیوان شعر شود!
مطالعه مجموعه شعر «فالگیر» حیدر میرانی (تهران، نشر رسانه اردیبهشت، 1389) به ما این نوید را داد که فاصله چندانی با تحقق این آرزو نداریم. بخصوص آنکه ناشران عزیز نیز کمر همت به این منظور بستهاند و هدفی جز اعتلای ادبیات ندارند.
از قافیه و وزن کسی خیر ندیده!
ماجرای شاعر شدن میرانی از آنجا شروع شد که وی یک شب در خواب یک پری خوشگل را میبیند و اوشان به ایشان میگوید که چون جنابعالی آدم خیلی حساسی هستی، زود باشد که شاعر شوی و در شاعری، پوز همه را بزنی:
خواب دیدم یک پری میگفت: شاعر ميشوی
یا برای زندگی با شعر حاضر میشوی
مذهبی هستی ولی از نوع روشنفکر آن
تو مسلمانی، ولی یک روز کافر میشوی!
متأسفانه پری مذکور، با همه علم و اطلاعش، به شاعر نگفت که قافیه هم جزو اصول اولیه شعر سنتی است. بنابراین، عدم رعایت قافیه به یکی از مهمترین شگردهای شعری میرانی تبدیل شد. این نوآوری، منحصر به آوردن قافیههای شایگان مثل: عاقلانه/ عادلانه/ منصفانه/ شاعرانه/ عاشقانه و جاودانه و مردان/ خدایان/ گناهان و کویرانه/ مردانه/ غریبانه/ و مجدداً کویرانه نیست. بلکه اصولن شاعر معتقد است که در شعر کلاسیک، نیاوردن قافیه، مهمتر از آوردن آن است:
شنیدهاید که مردی میان آتش و خون
هزار بار شکست و هزار بار به خون...
شما که نامه جانم فدا فرستادید
شما که حرمت مهمان نگه نمیدارید!
یا:
آن شبی که تمام خدایان، فصل تقدیر را مينوشتند
بحثشان شد سر عشق اما مرگ را سطر آخر نوشتند!
یا:
من آمدهام به خواستگاری گل من
دیگر به برادرت بگو، حرف بزن
حالا که جواب رد شنیدم از تو
گور پدرت، به گرگعلی زنگ بزن!
..
گاهی اوقات شاعر در اینکه قافیهها را مرتب تکرار میکند، دچار تردید جانکاهی ميشود، اما همان پری مذکور به او دلداری میدهد که طوری نیست عزیزم! فقط بگو:
میان ماندن و رفتن چنان مردد بود
که بین عالم و آدم چنین زبانزد بود
صدای عاشق او را چرا کسی نشناخت
میان عالم و آدم اگر زبانزد بود
برای گفتن این بیت آخری شک داشت
چرا که قافیهاش باز هم مردد بود.
شاعر شدهام، کمی روانی هستم!
شاعر فروتنانه معتقد است که یک شاعر روانی بیش نیست و شعرهایش مثل جلبک در این همه دریا شناورند:
در میان این همه دریا، جلبک شعرم شناور بود!
این فروتنی تا آنجاست که شاعر در امتحان عاشقی به خودش نمره بیست میدهد:
با سختگیریهای تو دیگر قبولم
در امتحان عاشقی با نمره بیست!
ایکاش این معشوق محترم، در امتحان شعر هم قدری سختگیری از خودش نشان میداد!
..
ظاهراً عدهای از خدا بیخبر به شاعر گفتهاند که از شاعر و شاعری چیزی نمیداند. اما خوشبختانه ایشان به این لجنپراکنیها هیچ توجهی نکرده و بین تهران و کاشان به رفت و آمد خود ادامه دادهاند:
بیهوده هی دنبال حرفی تازه میگردم
یک روز در کاشانم و یک روز تهرانم
یک شاعر محبوب در تحقیر من میگفت:
یک ذره از شعر و ادب چیزی نمیدانم!
آری نمیدانم چه میگویی تو ای شاعر!
این واژهها را چون نمیفهمم نمیخوانم.
..
با همه این تفاصیل، یک عده آدم بی عقل هستند که ميآیند و نه فقط ذهن و خلاّق رهای آقای میرانی، بلکه شعرهای او را میدزدند!
این روزها بازار دزدی گرم گرم است
از من تمام شعرهایم را بدزدید!
شاعران از پشت خنجر ميخورند!
متأسفانه شاعران ما مرتب از پشت خنجر ميخورند و کسانی که قرار بوده پای آنها صبر کنند، زیر قول خودشان میزنند:
قول مساعد داده بودی صبر خواهی کرد
جان تو اصلاً این که رسمش نیست پروانه!
وی با همه تسلط شگرفی که بر زبان دارد، نمیداند این حقیقت مسلم را چگونه و با چه زبانی به این انسانهای بیوفا حالی کند:
رسمش نبود این که چنین تنها بمانم
این را بگویم به شما با چه زبانی؟!
شاعر برای معشوقش احترام زیادی قایل است و از او با لقب بچه ننه و لوس یاد میکند:
بیچاره شدم از این همه وسواست
خسته شدم از افاده و احساست
بچه ننه لوس! اگر میفهمی
عاشق شده ام، عاشق آس و پاست!
چه سخت بود نخوردن برای این آدم!
شاعر با عالم سینما از طریق تلویزیون آشنایی کامل دارد و از شخصیتهای کارتونی حتا اگر در وزن هم نگنجند، مایه میگذارد:
آخر داستان این چنین است: اسم من میشود لوک بد شانس
دالتونها همیشه پیروزند، کاشکی یک جکی چان بیاید!
و از همین طریق، و شاید هم از طریق قافیه، با ماجرای خانم مارپل آشنا ميشود:
از این همه آدم درون جعبه جادو
در حیرتم از ماجرای خانم مارپل
البته اگر شاعر، اخبار هشت و سی را تماشا میکرد، حیرتش تکمیل میشد!
..
در این زندگی کارتونی، چه ضرورتی برای حفظ وزن و قافیه وجود دارد:
ماشین رسیده است به آخر، به اکسپورت
انگار نه انگار به کاشان رسیدهام!
..
خدا نکند که شاعر بخواهد برای غزل خانم شعر بگوید. دهن خواننده را سرویس میکند از بس که مجبور است بعضی کلمات را جور خاصی تلفظ کند:
شعری سرودهام برای خانم غزل
تقدیم ميکنم به شما کندوی عسل!
چند وقتی نیست، یک دفعه ظاهر میشوی!
یکی از وظایف وزن، ایجاد ترکیبات جدید و خندهدار است و میرانی از این قابلیت به خوبی استفاده کرده است، مخصوصاً در رباعیاتش. با اینکه شاعر نشان داده که میتواند وزن را رعایت نکند، اما اغلب ترجیح میدهد که وزن را رعایت کند، اما زبان فارسی را رعایت نکند. به برکت این توانایی، دزدان دریایی شدهاند «دزدان وسط دریایی»:
مانند جزیرهای پُر از تنهایی
یک نقشه گنج و قصهای رؤیایی
صندوقچه طلایمان را بُردند
دزدان شرور وسط دریایی!
..
سن و سال دو گونه است، اصل سن و سال و فرع سن و سال. کولیها این توانایی را دارند که اصل سن و سال را به آدم ميگویند، آن هم با دیدن یک نگاه!
خندید، و اصل سن و سالم را گفت
اسرار وجود کل عالم را گفت
آن دختر کولی چقدر زیبا بود
با دیدن یک نگاه، فالم را گفت!
..
تخیلات و در اصل توهمان میرانی آن قدر قوی است، که «به همین آسانی» به برکت وزن ميشود «همین به این آسانی»:
از دست خودم کلافهام ميدانی
دیوانه شدم همین به این آسانی
امروز به کوه ميزنم یا فردا
از دست تخیلات این میرانی!
..
در نظر شاعر، شعر با تراکتور فرقی ندارد. و حتا اگر وزن آن بهم بریزد، باز هم کارایی خودش را دارد. شاعر گاهی اوقات که از غم و غصه عناصر لبریز میشود، چارهای ندارد جز اینکه دخل وزن و زبان را دربیاورد. و تقصیری هم ندارد، تقدیر این گونه رقم زده است:
از غصه و غم عناصر پُر شدهام
حالا که سوار این تراکتور شدهام
جبر است، تمام زندگانی جبر است
تقصیر خودم نبوده که لر شدهام!
::
جوابیه جناب حیدر میرانی را در پیوند زیر بخوانید:
قرتی بازی در نقد ادبی یا نقد ابن محمودی!
در راستای همدلی با تیم فوتبال مس کرمان
تنها نه به لیگ برتری میبازیم
پا داد، به دسته آخری میبازیم
این مس بهخدا طلاست
از طالع نحس
هر بار به تیم داوری میبازیم.
::
عبدالرضا داوری، رئیس هیأت مدیره باشگاه مس کرمان: تا ما در باشگاه هستیم، 'چیرو' سرمربی مس میماند!
در ازمنه قدیم، مردم دو دسته بودند: عدهای قلیل خواجه بودند و عدهای کثیر غلام. امروزه بحمدالله عدهای قلیل خادمند و عدهای کثیر نادم و همه آنها، از خادم و نادم، مشغول همت مضاعفند. در همان ازمنه قدیم، به دلیل تعریف نشدن روابط صحیح کار یا بیعرضگی کارفرمایان، گاهی غلامان سر بر میداشتند و ادعای خواجگی میکردند. و ناگفته پیداست، غلامی که ادعای خواجگی داشته باشد، کم کم هوای مدیریت هم بسرش میزند و دیگر، شمر هم جلودارش نیست. در روزگار ما، به دلیل تعریف شدن روابط صحیح کار و توانایی مدیریتی کارفرمایان، نوکران شبانهروز کاری جز نوکری مردم ندارند و دور و بر امر خطیر مدیریت نمیگردند و از همین رو، بهشت برینی که وعده آن را دادهاند، در همین دنیا برای ما حاصل شده است.
برای آنکه ملت ایران قدر وضعیت فعلی خود را بدانند، قصیدهای از یک شاعر قدیم که گرفتار بلیه غلامان نافرمان و مدعی و خادمان گردن کلفت و انحرافی بوده است، با کلی حذف و سانسور اجتنابناپذیر نقل میکنیم. آن دو سه موردی هم که مانده، به دلیل حفظ روایت و درک فضا بوده است.
..
خواجه ابوالحسن رضایی گوید در حق غلام خود
از روم تـا عــراق، ز بغــداد تـا یمــن
کس را غلام نیست بسان غلام من
چون او به ریمنی، نه حشر دیده نه مدر
چون او به ناخوشی، نه طلل دیده نه دمن
شوم است و فتنهپرور و شتّام و شوخچشم
دون است و دیوسیرت و دزد و دروغزن
از رخ چو بوزنهست و ز آواز چون شغال
از لب چو اشتر است و ز بینی چو کرگدن
دندانهاش راست چو دندانهای خوک
زرد و سیاه چون زده در زعفران لجن!
مویش چو موی گامزنان مانده پُر گره
رویش چو روی پیرزنان گشته پُر شکن
با اینهمه، ز من نکند جز به عیب یاد
چونان که مرتهـِن ز کهن گشته مرتهَن
پیوسته در خلا و ملا میزند همی
تیـغ نکوهـش من بیچـاره بر مـِسَن
جز کور و روسپیزن و کژخان نخواندم
نه «خواجه» خواندم نه «رضایی» نه «بُلحسن»
گر دوستی به دست کنم تا ز وصل او
شادان کنم شبی دل غمناک خویشتن
من زو هنـوز نسـتده یک بوسه کـآن پلید
گادهش بود سه بار به زرق و فسون و فن
در مجلسی که می خورم و رودزن شوم
هر لحظه رندوار به من گوید این سخن:
نیکو همیخوری، بخور ای خام قلتبان
نیکو همیزنـی، بزن ای ... خواره زن!
ماه صـیام روزه نگیرد، ولی سـحر
چندان خورد که پوست بدرّد بر بدن
در عمر خویشتن نکند رکعتی نماز
نه یک زمان خورد غم گور و غم کفن
ور گویمش مکن که یکی روز بر کسی
بفروشمت به خشم و کنم شادیت حزن
گوید: گمان مبر که توانی مرا فروخت
زیرا که کس به زر نخرد آفت و محن!
ده سال و هشت ماه! مرا داشت روز و شب
رسوای هر جماعت و خوار هر انجمن
بگریخت عاقبت ز من و هرچـه یافـت بُرد
دُرّ و جواهـــر عــدن و زرّ مُختـــزن!
(سفینه شمس حاجی، ص 257 ـ 259)
فرهنگ لغات ضروری.
ریمن: چرکین. کسی که برای صرفهجویی در مصرف انرژی و کمک به امورات مملکت، سالی یکبار هم حمّام نمیرود.
شتّام: فحّاش. دشنامگو. طلبکار عالم و آدم. مشغول امر خیر. کسی که جد و آباد و زن و خواهر مردم را جلوی چشمشان ظاهر و حاضر میکند!
مـِسَن: کارد تیز کن. تیغ بر مسن زدن، از جمله افعال مستحسن نزد مؤمنین است تا پدر دیگر مؤمنان را در بیاورند.
مرتهـِن: کسی که چیزی را از کسی گرو گرفته تا کارش را برای رضای خدا راه بیندازد. بانکداری صد درصد اسلامی.
مرتهَن: رهن. گرویی. سندی که نزد بانک به گرو میگذارند و روز اختلاس، به هیچ کار بانک نیاید!
کژخان: کشخان. دیّوث. لفظی محبت آمیز برای نوازش نوامیس مؤمنین در ملأ عام.
مختزن: ذخیره شده. حساب پسانداز قرض الحسنه. ثواب اخروی. صندوق ذخیزه ارزی. قطره قطره جمع گردد، وآنگهی دریا که شد، بخور بره!
این روزها
اخبار ورزشی هم
اعصاب نازنین مرا خُرد میکند
معتاد اگر شدم
تقصیر ورزش است.
این روزها
هرکس که کور و کر
هرکس که گنگ و لال شود، بُرد میکند.
گاهي آدم پنجاه سال در بيخبري بسر ميبرد و خودش خبر ندارد! مثلاً فكر ميكند غزل معروف:
درين سراي بيكسي، كسي به در نميزند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نميزند
از هوشنگ ابتهاج (معروف به هـ. الف. سايه) است. مخصوصاً آن بيت آخرش كه ميگويد:
نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر كسي تبر نميزند
و با خودش فكر ميكند شاعر با چه ظرافتي تخلص خودش «سايه» را در آن جا داده است.
اما بعد از نيم قرن و شايد چند سال بيشتر يا كمتر، متوجه ميشود كه اين جناب هوشنگ ابتهاج نه فقط ما را كه ابن محمود باشيم، بلكه ملتي را فريب داده و غزل نيما را كش رفته و به اسم خودش كرده است. حتي آدمي مثل شجريان هم گول هوشنگ ابتهاج را خورده و روي اين غزل موسيقي گذاشته و چهچه هم برايش زده است! (البته جناب شجريان در گول خوردن يد طولايي دارد و اخيراً هم گول استكبار جهاني و گوگوش و بيبيسي و صداي آمريكا را خورده است!)
حالا ما از كجا متوجه شديم كه اين غزل و مخصوصاً آن بيت آخرش مال نيماست. اين را جناب عباس كيارستمي متوجه شده و به عرض ملت ايران رسانده است. كيارستمي كه اخيراً ميراث شعر كهن فارسي را از انقراض نجات داده و به داد حافظ و سعدي و مولانا رسيده و براي آنها از نسل جوان مخاطب جور كرده، در مصاحبه با اميد روحاني صفاي روستايي نيما را مورد تأييد و تأكيد مجدد قرار داده و گفته است:
راستش من روي نيما كار كردم، اما شعرها و گزيدههاي خودم را هنوز نخواندهام. من قبل از آنكه روي اشعار نيما كار كنم، مجموعهاي از آنچه به خودش نوشته بود، خوانده بودم. همين جمله: «من يك رودخانه در جريانم و هر كس ميتواند به اندازه وسع و نيازش از آن آب بردارد» را در يك مجمع شاعرانه گفته است. خود جمله البته يك شعر است. اما نه به اندازه شعر:
خشك آمد در كنار كشت همسايه...
يا:
نه شاخه دارم و نه بر / مرا فتادن و رواست/ وگرنه بر درخت تر/ كسي تبر نميزند.
اگر هر شاعر ديگري بود }لابد هوشنگ ابتهاج!{، به راحتي! ميگفت:
نه شاخه دارم و نه بر / مرا فتادن و رواست/ وگرنه بر درخت تر/ كسي نميزند تبر.
يعني درست در لحظه آخر قافيه را رها ميكند و قالب معمول و متداول قافيه را به كنار ميگذارد و خودش را براحتي بيان ميكند. حس ميكني كه برايش از خود گفتن، مهمتر از رعايت فرم شاعرانه و رديف و قافيه است. احتمالاً عدم رعايت همين چيزها بود كه شاعران همزمانش او را شاعر نميدانستند (ماهنامه تجربه، شماره 6، آذر 90، ص 21).
..
تحشيه.
اول. عباس دوستت داريم. همين مرام و معلومات و اعتماد به نفس توست كه ما را شيفته خودش كرده است.
دوم. درست است كه «نميزند» رديف غزل است و شاعر الزاماً بايد آن بيت را آنجوري ميگفته، ولي اين دليل نميشود كه ما فكر كنيم كيارستمي چيزي از قافيه و رديف سرش نميشود. نگاه ايشان مثل نگاه دولت خدمتگزار يك نگاه فرا ملّي و جهاني است و افقهاي دور را كه معمولاً كسي نميبيند، ميبيند.
سوم. اگر نيما اين غزل را در كتابهايش ننوشته و چاپ نشده، نشانه شكسته نفسي ايشان است و كيارستمي بهتر از ما و نيما و بقيه ملت ايران ميفهمد كه اين غزل از او هست يا نه!
چهارم. آقاي هوشنگ ابتهاج تا آبرويش بيشتر نرفته، خودش را به دادگاه معرفي يا از ملت ايران طلب مغفرت كند.
سفرهها نفت نداره
زمستون حرف نداره.
1) اگر دستخط حافظ موجود بود، بحث اختلاف نسخه و چاپهای متعدد دیوان او به نظر شما به آخر میرسید؟ حاشا و کلا! دلیلش هم همین دستخظ نیما یوشیج خودمان است که اگر شعرش بهتر از حافظ نباشد، دستخطش دست کمی از دستخط حافظ ندارد! اگر قرار بود مشکل متون ادبی با دستخط مؤلف حل شود، چه فایدهای داشت وجود این همه مرکز پژوهشی؟
2) اگر نیما یوشیج به جای این همه شعر گفتن، روی دستخطش کار میکرد، سواد سیروس طاهباز و شراگیم یوشیج این قدر زیر سؤال نمیرفت! به نفع خودش هم بود. شعرهایش این قدر غلط غلوط چاپ نمیشد!
3) آدمی که خودش دلش برای شعرهایش نسوزد، همان بهتر که وصی و وکیل شعرهایش، که نه دستخطش را درست میخوانند و نه شعرهایش را درست میفهمند، آنها را لت و پار و درهم و برهم و غلط غلوط چاپ کنند!
4) امروز عشقمان کشید به شراگیم یوشیج و سیروس طاهباز گیر بدهیم! شانزده آذر به ما هیچ ربطی ندارد!
یکی از مهمترین وظایف شعر از دورترین ازمنه تا همین امروز صبح، اطلاعرسانی است. یعنی وقتی که شعری را میخوانی باید از آن بفهمی که شاعرش چند سال دارد، مشغول چکاری است، کجا به دنیا آمده است، به چه موضوعاتی علاقهمند است، مظنه ارز و دلار چقدر است، اوضاع صادرات محصولات نفتی و غیرنفتی چگونه است؟ و ازین دست اطلاعات مفید که برای بشر امروز ضروری است. مثلاً وقتی حکیم لاادری میفرمایند:
به لحاظ نیاز در داخل / صادرات پیاز ممنوع است
علاوه بر جماعت علاف شعرخوان که چیزی از اقتصاد سرش نمیشود، کشاورز پیازکار هم تکلیفش را میداند که امروز پیاز بکارد یا نکارد و صادرکننده نمونه پیاز هم اوضاع بازار دستش میآید و سرمایهگذاری مناسب در جاهایی که ملت نیاز دارند انجام میدهد.
ممکن است آدمهای گول و ناباور بپرسند که فایده این کلمات موزون چیست؟ همین موارد را در روزنامه اعلام میکنیم و کار تمام میشود. این آدمها اگر چیزی سرشان میشد که ما به آنها «گول و ناباور» نمیگفتیم. میگفتیم «آدم حسابی». طبع بشر میل به موزونیت دارد. یعنی دوست دارد برقصد، بشنگد، بشکن بزند، ملت را برقصاند، موسیقی مطبوع ایجاد کند، حرکات موزون بکند، شعر بگوید، سر کار بگذارد، و ازین قبیل فعالیتهای مفید مردمی. حالا اگر آدم بتواند اطلاعرسانیاش را در شعر بکند چه ضرری دارد. ملت هم کیفشان کوک میشود و هم مطلع میشوند که وضع دنیا چه جوری است. اگر مجری اخبار، کمی موزونیت داشت، به نظر شما ملت خبرها را بیشتر دنبال نمیکردند. مثلاً وقتی میخواهد خبر اشغال سفارت بریتانیای کبیر یا همان روباه پیر را بدهد، اگر قدری ناز و عشوه و کرشمه هم قاطیش بکند، حتی ممکن است دستگاه دیپلماسی هم خوش خوشانش بشود و بجای بیانیه محکومیت، از این ماجرا حمایت بکند. مثلاً در همین بیت بالا، شاعر علاوه بر اطلاعرسانی بموقع و مناسب و شفاف که وظیفه همه دستگاههای دولتی است، قافیه درونی را هم رعایت کرده و کلی صنایع ادبی به عالم شعر و ادب عرضه شده است.
اخیراً جناب عباس کیارستمی در کنار مدرن کردن اشعار حافظ و سعدی و مولوی، به هنر اطلاعرسانی در شعر روی آورده و اخبار دسته اولی را به سمع و نظر بینندگان محترم رسانده است. مجموعه شعرهای کوتاه جناب کیارستمی به نام «باد و برگ» (تهران، 1390)، علاوه بر همه محاسنی که همه مجموعه شعرهای امروز دارد، این حُسن را اضافه دارد که در کار اطلاعرسانی کاملاً شفاف است. البته به دلیل سن و سال بالای ایشان، از موزونیت در آن خبری نیست که امری قابل درک است و شاید حُن بیشتری هم تلقی بشود. چند فقره از شعرهای کوتاه ایشان را که در امر اطلاعرسانی کاملاً موفق بوده است، به استحضار ملت شریف ایران میرساند:
کارگران ذغالسنگ
سرانجام
دست از اعتصاب کشیدند (ص 131)
..
مأموران قطع برق
به 29 مشترک بدحساب
اخطار دادند (ص 118)
..
تنههای درخت را
به چوببری سپردند
الوارها
سه شنبه آماده است (ص 86)
..
در کشتارگاهی
روزی زنبوری
دست قصابی را
گزید (ص 64)
..
آمدم
نبودی
رفتم (ص 190)
..
در حیاط خلوت خانهام
یک گربه
یک کبوتر را خورد
امروز (ص 229)
..
تمام شب فکر کردم
نتیجه اینکه:
تمام روز خوابیدم (ص 328)
از دو کس بترسید: آدم سیر و آدم گرسنه.
به دو کس اعتماد نکنید: سیاستمدار تازهکار و سیاستمدار کهنهکار.
به دو کس دل نبندید: دختر 14 ساله و پیرزن 90 ساله.
انتظار دو چیز را نداشته باشید: نفت در سفره و اعلام اسامی مفسدان اقتصادی.
دو چیز فقط برای همسایه اتفاق میافتد: مرگ قذافی و جنبش 99 درصدی.
نگران دو چیز نباشید: استیضاح وزیر و استعفای نماینده.
از دو کس غافل نشوید: دوست داخلی و دشمن خارجی.
دو چیز نپاید: دوران وزارت و فرصت نوکری مردم.
دو چیز دلبستگی را نشاید: دوران وزارت و فرصت نوکری مردم!
مهمترین مسایل روز ما کدام است؟
1) اختلاس 3000 میلیاردی
2) تهدید اسراییل
3) گزارش آمانو
4) دربی درپیتی پایتخت
5) شاهکار بازیکنان پرسپولیس
6) موارد 4 و 5
اگر دست محمد نصرتی نبود، مملکت ما را کی میتوانست جمع و جور کند؟
گوینده ورزشگاه: آن دست در باران آمد!
..
محمد نصرتی، دقیقه 65: هرجا دلم بخواهد من دست میبرم.
محمد نصرتی، دقیقه 90: من نبودم، دستم بود!
محمد نصرتی، دقیقه 300: بشکند دستی که نمک ندارد!
محمد نصرتی، دقیقه 600: دست من، زیر سر صهیونیستهاست.
محمد نصرتی، دقیقه 1000: من دستکم سه بار به اسراییل سفر کردم. دست مرا دستکم نگیرید! من لایق اشد مجازاتها هستم. اصلاً مرا اعدام کنید تا درس عبرتی باشد برای همه جوانهایی که درسشان را ول میکنند و میافتند دنبال این فوتبال کثیف و آخرش سر از این افعال و اعمال قبیح در میآوردند. نکنید به خدا!
..
حسین شریعتمداری: این بار دست استکبار جهانی از آستین کوتاه فوتبالیستهای ما بیرون آمده است. تا کی مسئولین ما دست دست میکنند و این فوتبالیستهای از خدا بیخبر را نمیریزند توی دریا و چند تا حسین رضا زاده از چین وارد نمیکنند!
عبدالکریم سروش: درازدستی این کوته آستینان بین!
..
شیث رضایی، دقیقه 65: یک دست صدا ندارد!
شیث رضایی، دقیقه 90: بزن قدش! حالا همه دست دست دست!
شیث رضایی، دقیقه 300: یا بیایید دست مرا بگیرید؛ یا مرا دستگیر کنید.
شیث رضایی، دقیقه 600: دست بالای دست بسیار است.
شیث رضایی دقیقه 1000: حالا اگر اسم من دیهگو مارادونا بود، تا حالا صد بار دستم را طلا گرفته بودند. من اگر دستم برسد، باز هم از این دست کارها میکنم!
..
سردار رویانیان: از وقتی که آن صحنه را دیدم، دیگر دست و دلم بهکار نمیرود!
سردار زارع: دیدی چه جوری دست ما را توی رنگ گذاشتی مؤمن!
سردار عزیز محمدی: دست میزنیم، پا میرود. پا میزنیم، دست میرود! بابا من دیگه پا زدم!
سردار شفق: مگر کف دستمان را بو کرده بودیم؟!
..
محمد خوردبین: دستشان به خر نمیرسد، پالانش را میزنند!
علی پروین: خاک تو سر همهتون! این قد دست دست کردین که رفت تو پاچهء همهمون!
محمد مایلی کهن: دست به قد همین یاردانقلی بگیرید و بروید بالا. بلکه آخرش به جایی رسیدید!
حمید درخشان: اگر این تیم دست من بود، پای چنین بازیکنی را قلم میکردم.
علی دایی: دست بر هم زدن از هر مگسی میآید!
..
سعدی علیه الرحمه: دستت چو نمیرسد به کاکا/ دریاب جناب نصرتی را!
حافظ علیه الرحمه: دست ما را نیست درمان، الغیاث!
مولوی علیه الرحمه: سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح دست این الاغ!
«كيروش» چو حاضر است
به «كوروش» چه حاجت است؟!
کلماتم کف کردهاند و
کسی حال کف زدن ندارد.
تا تو کف بپاشی روی این آتش
من از کف رفتهام.
آمدند و کندند و سوختند و کَُشتند و بُردند و رفتند.
(تاریخ جهانگشای، از قول یکی از مردم بخارا در حمله مغول)
::
باز گلی به جمالشان که رفتند!
شیخ ابوسهل صدّیق را گفتند: بر آب توانی رفت؟
گفت: آری! و فرمود فی الحال قایقی حاضر آوردند.
گفتند: یاشیخ! بدون وسیلت بر آب باید رفت!
گفت: مرا کاری مهم پیش افتاده است در تمشیت جهان؛
این نکته از غلام من بازجویید!
غلام را از معجزت بر آب رفتن شیخ پرسیدند.
گفت: من این نکته ندانم.
این قدر دانم که دوشینه شیخ در حوض حیاط افتاده بود
و اگر نرسیده بودم, جهان خاتون بیوه شده بود!
در تواریخ مغول وارد است که هلاکوخان را چون بغداد مسخر شد، جمعی را که از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر کردند. حال هر قوم میپرسید. چون بر احوال مجموع واقف شد فرمود که از محترفه (اهل کار و کاسبی) ناگزیر است. ایشان را رخصت داد تا با سر کار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادن تا از بهر او بازرگانی کنند. جهودان را فرمود که قومی مظلومند، به جزیه (مالیات اهل کتاب) از ایشان قانع شد. مخنثان را به حرمهای خود فرستاد! سادات و قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتیگیران و شاعران و قصهخوانان را جدا کرد و فرمود که اینان در آفرینش زیادتند و نعمت خدای به زیان میبرند! فرمود تا همه را در شط غرق کردند. لاجرم قرب 90 سال پادشاهی در خاندان او قرار گرفت و هر روز دولت ایشان در تزاید بود!
(اخلاق الاشراف/ عبید زاکانی)
::
1) زهی جماعت شاعر و قصهخوان که همردیف گدایانند و از مخنثان فایدهشان کمتر است.
2) با اینکه کشتی ورزش اول ماست، کشتیگیران از همان قدیم ارج و قربی نداشتند.
3) حال قضات و واعظان و مشایخ از دیروز تا امروز کاملاً دگرگون شده است.
4) متأسفانه هلاکو در مورد جنگیران و رمالان و پیشگویان و مشاوران اظهار نظری نکرده است!
گاه غلت میزنم به چپ
گاه غلت میزنم به راست
خوابهای خوشگلی
برای خود ردیف میکنم
خوابهای خوشگلم، ولی
غیر محتلم شدن نداشت حاصلی!
جمعيت يكپارچه فرياد زد:
«شيــرره! شيــرره!»
گوسفندي كه دهنش بوي شير ميداد
آخرش
شيرهاي از كار در آمد!
اسيد ميبارد
بر پنجرههاي باز؛
از تنفس مصنوعي كاري بر نميآيد.
لب بر لبت ميگذارم و
لبريز ميشوم
از اكسيژن و عطر.